خانه خردمندان  >  خرد نوشته  >   خرد پول ساز  >  دانلود مقاله

خلاصه كتاب حكايت دولت و فرزانگي

 

"کتاب میلیونر فوری: داستان حکمت و ثروت"The Instant Millionaire: A Tale of Wisdom and Wealth)(

نوشته: "مارك فيشر" که در ایران به " حکایت دولت و فرزانگی" مشهور شده است، دیدگاه خاصی نسبت به ثروت و ثروتمندی دارد توصیه می‌کنم خلاصه این کتاب رو با دقت بخوانید:

 

فصل 1: حكايت مشاوره مرد جوان با خويشاوندي دولتمند

روزگاري جواني هوشمند مي‌زيست كه می‌خواست دولتمند شود. او به ستاره بخت خود اعتقاد نداشت. آكنده از نومیدی‌های ديگر دست‌ ودلش به كار نمي‌رفت.

در اين فكر و رؤيا بود كه به كار جديدي دست بزند و تنگناهاي مالي‌اش را یک‌باره و براي هميشه از بين ببرد. او مي‌خواست نويسنده شود تا داستان‌هایش او را دولتمند و پرآوازه كند، اما جرئت نداشت به كسي بگويد كه چه رؤيايي در سر دارد.

بارها تصميم گرفته بود از كارش استعفا دهد اما نمی‌توانست، گويي شهامتي كه درگذشته او را براي رسيدن به خواسته‌هايش ياري مي‌داد ازدست‌داده بود. روزي كه به‌شدت احساس ناكامي مي‌كرد ناگهان به فکر ديدار عمويي افتاد كه بسيار دولتمند بود. شايد مي‌توانست اندرزي دهد يا بهتر از آن پولي! عمويش او را بی‌درنگ پذيرفت اما قبول نكرد كه به او وام‌ دهد زيرا بر اين باور بود كه با این كار به او كمكي نمي‌كند. پس از گوش سپردن به حكايت ناله و فغان جوان از او پرسيد آيا فكر می‌کنی كسي كه ده برابر تو درمی‌آورد؟ هفته‌اي ده برابر توکار مي‌كند؟ خير، بلكه بايد در كارش رازي باشد كه تو يكسر از آن بی‌خبری.

عمويش تصميم گرفت براي كمك او را نزد مردي بفرستد كه به او دولتمند آني مي‌گويند. او اين نام را برگزيد زيرا مدعي است كه پس از كشف راز حقيقي تحول، یک‌شبه دولتمند شده است.

 

فصل 2 : حكايت ديدار جوان با باغباني سالمند

جوان به‌سوی شهر دولتمند آني رهسپار شد با هزاران فكر و سؤال در ذهن پس از وارد شدن به قصر او، مستخدم به او گفت كه دولتمند آني در اين لحظه نمي‌تواند او را ببيند و بايد در باغ منتظر بماند. در حال قدم زدن در باغ به باغبان پيري برخورد كه به نظر باشخصیت بود.

باغبان از او پرسيد: اينجا چه مي‌كني؟ جوان پاسخ داد: می‌خواهم دولتمند آني را ببينيم، جوياي اندرزش هستم.

 باغبان گفت: 10 دلار داري؟ جوان گفت: اين تمام پول همراه من است. باغبان گفت: عالی است فقط به این مقدار احتياج دارم. بالاخره با تمام شک و ترديد تمام دارايي همراهش را به باغبان داد، درصورتی‌که بعد از چند دقيقه فهميد كه باغبان 000/25 دلار به‌عنوان پول‌توجیبی به همراه دارد، ‌اول خشمگين ولي بعد متوجه شد كه او همان دولتمند آني است.

اولين قدم اين بود كه جوان بخواهد دولتمند شود و با صداي بلند فكر كند آن‌ها براي صرف شام روبروي هم نشستند دولتمند جام شرابش را بلند كرد و گفت بيا به‌سلامتی نخستين ميليون دلار تو بنوشيم.

در طول صرف شام جوان فهميد كه بايد از كارش لذت ببرد و از اسرار دولتمند شدن آگاه شود و با شور و اشتياق طالب آن باشد.

 

فصل 3 : حكايت آموزش جوان، براي غنيمت شمردن فرصت و خطر

دولتمند از جوان مي‌پرسد: اگر پول داشتي حاضر بودي چقدر براي اسرار دولتمندي بپردازي اولين رقمي كه به ذهنت می‌رسد بگو.

جوان مي‌گويد: صد دلار.

پیرمرد می‌خندد می‌گوید پس واقعاً معتقد به وجود اين اسرار نيستي. فرصت ديگري به جوان داد، این بار پاسخ مي‌دهد: فراموش مكنيد كه ورشكسته‌ام. دولتمند ندا داد: از ازل دولتمندان از پول ديگران سود جسته‌اند تا بر دارایی‌شان افزوده‌اند.

دسته‌چکت همراهت هست؟ جوان دسته چكش را درحالی‌که شك داشت به‌پیر مرد داد، موجودي آن چهار دلار و نيم بود.

دولتمند قلمي به جوان داد و گفت رقم موردنظرت را بنويس، جوان گفت نمی‌دانم چه بنويسم! دولتمند گفت خوب بنويس.

25000دلار يا اگر كم است 50000 دلار.

جوان گفت ولي اين چك هرگز پاس نمی‌شود و برگشت می‌خورد.

دولتمند جواب داد. من بزرگ‌ترین معامله‌ام را همین‌گونه انجام دادم. چكي به مبلغ 25000 دلار امضا كردم و به دست‌وپا افتادم آن را تهيه كنم.

"اشخاصي كه صبر مي‌كنند تا اوضاع و شرايط عالي از راه برسد، هرگز كاري را به انجام نمی‌رسانند"

اگر می‌خواهی در زندگي موفق شوي، بايد مطمئن باشي كه حق انتخاب نداري» پس اكنون پشت خود را به ديوار بچسبان و آن چك را به من بده. جوان هنوز ترديد داشت كه چك را امضاء كند، دولتمند گفت بيا با سكه، شير يا خط بياوريم، اگر تو بردي25000 دلار جيبم را به تو می‌دهم، اگر من بردم تو چک را امضاء كن.

جوان درصورتی‌که تاريخ چك براي یک سال ديگر باشد حاضر به ‌شرط‌بندی شد. شرط را باخت و با دستي لرزان امضاء كرد. سپس پیرمرد نامه‌اي به او داد و گفت تا زماني كه در اتاقت تنها نشدي نامه را باز نكن.جوان قول داد و كنجكاوانه به اتاقش رفت.

فصل 4 : حكايت به حبس افتادن جوان

بالاخره جوان در اتاقش تنها ماند،‌ اتاقي بسيار مجلل با يك پنجره كه از سطح زمين بسيار فاصله داشت.نامه را گشود، در كمال تعجب صفحه را خالي و سفيد يافت.

احساس كرد چقدر ابله است كه در مقابل يك نامه سفيد مبلغ گزافي پرداخت كرده، او اغفال‌شده بود. تصميم گرفت فرار كند. شايد زندگی‌اش درخطر باشد، اما در از بيرون قفل‌شده بود و هرچه زنگ زد مستخدم نيامد، زندانی‌شده بود. روي تخت دراز كشيد و پس از كلي پريشاني خواب او را ربود.

 

فصل 5 : حكايت آموزش ايمان

صبح بعد جوان تنها اندیشه‌اش اين بود كه پیرمرد را بيابد؛ اسرارش را به او بدهد و چكش را پس بگيرد. به سمت در رفت، ديگر قفل نبود. پیرمرد را سر ميز صبحانه يافت كه داشت سكه را به هوا مي‌انداخت. جوان را ديد و گفت فقط 15 بار بلدم به صورتي بیاندازم كه مي‌خواهم، جوان دريافت كه ديروز كلك خورده، پیرمرد گفت من فقط مهارتم را به كار گرفتم بعضي‌ها شرافت را با مهارت اشتباه می‌گیرند و اين دو باهم متفاوت‌اند جوان گفت شما به من كلك زديد.

دولتمند جواب داد: آن راز دولت است. پیرمرد گفت شما بصیرت نداريد اين كاملاً طبيعي است، ذهنت هنوز نابالغ است، هر بار به شك افتادي به ياد بياور كه نبوغ در سادگي است. ابتدا قبول اين موضوع مشكل است، ولي بعد از زماني فهم و ادراكش آغاز مي‌شود.

دقيقاً با تمام وجودم همين اميد را داشتم، فهم ـ و ادراك

پس از شما می‌خواهم اندكي ايمان داشته باشي، اگر رازي وجود داشته باشد به خاطر ايمان صاحب مي‌شوي و اگرنه چيزي را از دست نمي‌دهی.

 

فصل 6 : حكايت آموزش تمركز بر هدف

دولتمند گفت زمان با من بودن محدود است. هر سؤالي داري بپرس اگر مي‌خواهي به‌راستی دولتمند شوي رقمي كه می‌خواهی به دست آوري و زماني را كه براي به دست آوردن آن به خود مي‌دهيد روي همان برگه بنويس. تمام كساني كه دولتمند شده‌اند با نوشتن رقم و زمان آن، به آنچه خواستند رسيدند. «اگر نداني به كجا مي‌روي، احتمالاً به هيچ كجا نخواهي رسيد» اكثر مردم از اين اصل بي‌خبرند كه زندگي دقيقاً همان چيزي را می‌دهد كه می‌خواهیم، پس به من بگو سال آينده چقدر مي‌خواهي به دست آوري؟

 جوان بااینکه مجاب شده بود، حرف پیرمرد درست است، با تأسف گفت نمی‌دانم، دولتمند گفت: خوب رقمي را بنويس كه دوست داري تا سال آينده داشته باشي. به تو فرصت می‌دهم، سپس ساعت شني روي ميز را برگرداند و وقتي ‌آخرین دانه شن پايين افتاد هنوز رقم معيني انتخاب نكرده بود. دولتمند پرسید خوب! جوان بزرگ‌ترین رقمي را كه به ذهنش مي‌رسد آهسته بر روی كاغذ نوشت. فقط 50000 دلار. انتظار داشتم براي بار اول بنويسي 500000 دلار، پس از الآن كاري شروع می‌کنیم به نام کار کردن با خويشتن.

از جوان خواست ذهنش را گسترش دهد و رقمی ديگر بنويسد. 75000 دلار نوشته شد. پيرمرد گفت: درون هر انسان شهری است اين شهر دقيقاً همان صورتي است كه تصويرش می‌کنی. با افزايش رقمي كه نوشتي حدومرز شهر خود را گسترش دادي. بزرگ‌ترین محدودیت‌ها، محدودیتي است كه انسان به خويشتن تحمل می‌کند. ازاین‌رو بزرگ‌ترین مانع كاميابي، مانعي ذهني است.

پیرمرد از جوان‌ خواست اين بار رقمي بسيار جسورانه‌تر بنويسد. جوان نوشت 100000 دلار و اعتراف كرد اين حداكثر رقمي است كه می‌تواند تصور كند.

راز هر هدف اين است كه هم جاه‌طلبانه باشد و هم قابل‌دسترس، اكنون به اتاقت برو و تاریخ روز، ماه و سال زماني را بنويس كه دولتمند شده‌اي و مي‌خواهي همان‌طور باقي بماني. مادامی‌که به آرمان دولتمند شدن خو نگرفته‌اي و اين آرمان بخشي از زندگي و دروني‌ترين اندیشه‌هایت نشد. هیچ‌چیز نمي‌تواند به تو كمك كند تا دولتمند شوي.

 

 

فصل 8 : حكايت كشف نفوذ كلام

پیرمرد پرسيد: تمرين چطور بود به خير گذشت؟ جوان گفت: بله اما سؤال‌های زيادي دارم. اول اينكه چگونه باور كنم كه ظرف مدت كوتاهي دولتمند مي‌شوم درصورتی‌که هنوز خيلي جوانم و حتي نمی‌دانم در چه رشته‌اي می‌خواهم مشغول به كار شوم.

پیرمرد جواب داد: جواني مانع نيست. افراد بی‌شماری از تو جوان‌تر دولتمند شده‌اند مانع عمده بي‌خبري از راز است. يا دانستن و به كار نبستن آن.

جوان گفت: من آماده به‌کارگیری آن هستم ولي نمی‌توانم صادقانه خود را مجاب كنم كه دولتمند مي‌شوم. پیرمرد‌ گفت: طبيعتاً چندي زماني خواهد برد تا آنچه در طول اين سال‌ها بافته‌اي بشكافي.

هرچه منش انسان نيرومند‌تر باشد، انديشه‌هايش قدرتمندتر خواه بود و سریع‌تر متجلي خواهد شد» هراكلس فيلسوف و باستانی يوناني بر اين باور بود كه: منش يعني تقدير.

خواستن بهترين مايه بقاي انديشه‌هايت است. هرچه خواستن شديدتر باشد خواسته‌هایت با شتابي افزون‌تر در زندگي متجلي مي‌شود. راه دولتمند شدن خواستن شديد آن است، در هر زمينه زندگي، صميميت و شدت،لازمه كاميابي است. اشتیاق سوزان لازم است اما كافي نيست آنچه فاقد آني ايمان است و راه كسب ايمان از طريق تكرار كلام است. جوان گفت: فكر مي‌كنم مبالغه مي‌كنيد چطور مي‌توان از طريق جادوي كلام دولتمند شد. پیرمرد نامه‌اي به جوان داد تا در تنهايي بخواهند در نامه فقط يك كلمه نوشته‌شده بود خدا نگهدار

 امضاء دولتمندآنی.

همان موقع صداي عجيب از پشت سرش شنيد. كامپيوتري كه تابه‌حال متوجه آن نشده بود روي صفحه آن اين جمله تكرار شده بود:

فقط یک ساعت از زندگي باقی‌مانده

فقط یک ساعت از زندگي باقی‌مانده

جوان ترسيد. آيا این‌یک تهديد بود. آخر مگر من چه آزاري به او رسانده‌ام؟ چرا بايد تهديد به مرگ شوم؟ همه‌چیز عجيب بود تصميم گرفت فرار كند اما در اتاق دیگربار قفل‌شده بود هرچه فرياد كشيد صدايش به‌جایی نرسيد. از پنجره متوجه مردي شد كه به ساختمان نزديك مي‌شود. رداي گشاد سياه بر تن و كلاه لبه پهن سایه‌ی بر سر داشت قلب جوان از كار ايستاد به جز قاتلی استخدام‌شده براي كشتن او چه كسي می‌توانست باشد. گويي به دام افتاده بود. چندي بعد درباز و مرد سیاه‌پوش وارد شد. در كمال تعجب دولتمندآنی را ديد. با آرامش به مرد جوان نگريست و گفت: حالا جادوي كلام را درك كردي.

وقتي تخيل و منطق باهم در تضادند، همواره تخيل پيروز مي‌شود

 

فصل 9 : حكايت نخستين آشنایی با دل گل سرخ

دولتمند به جوان گفت: كلام بر زندگی‌مان عميقاً تأثير می‌گذارد. انديشه ـ حتي دروغ ـ اگر معتقد باشيم که راست است مي‌تواند بر ما اثر نهد. نبايد بگذاري مشكلات آن‌قدر برايت مهم شود كه به تو ضربه بزند.

سفر شايد دراز و دشوار باشد. اما هرگز از آن دست نكش. به تو قول می‌دهم ارزشش را خواهد داشت.جهان چيزي جز بازتاب ضمير دروت نيست.اوضاع و شرايط زندگی‌ات آيينه‌اي است كه تصوير زندگي درونت را بازمی‌نماید.

 

فصل 10:‌حكايت تسلط بر ضمير ناهشيار

دولتمند ادامه داد: اگر ايمان داشته باشي كه كاري را به انجام برساني، حتماً انجام مي‌شود. جوان گفت: نمي‌توانم باور كنم كه پس از 6 سال دولتمند مي‌شوم.

دولتمند گفت: هرچه آن را درونی‌تر كني، قدرتمند‌تر مي‌شوي، تخيل همان چيزي است كه بعضي مي‌گويند ذهن ناهشيار. بخش نهفته ذهنت است و بسيار قدرتمندتر از بخش هشیار، ذهن نيمه هوشيار در برابر نفوذ كلام تأثيرپذير است.

عزم و اراده نيز مي‌تواند بر ذهن نيمه هشيارت اثر بگذارد.بهترين راه‌حل تكرار است. اين فن «تلقين به خود» است.

جوان گفت:

خب، فكر مي‌كنم مجابم كرديد كه آن را بيازمايم، اگرچه بايد اين حقيقت را به شما بگويم كه هنوز ظنینم.

 

فصل 11: حكايت بحث درباره ارقام و قواعد

دولتمند پشت میزتحریر نشست و كاغذي به جوان داد كه بر رويش نوشته بود: «تا پايان اين سال دارایی‌هایی به ارزش 31250 دلار خواهم داشت. هرسال به مدت 5 سال اين دارايي را 2 برابر خواهم كرد، تا .... ميليونر شوم».

و سپس گفت: تو نيز قاعده‌ات مي‌تواند چنين باشد. بايد هدف‌هاي کوتاه‌مدت براي بزرگ‌ترین هدفت تعيين كني. مهم‌ترین چيز اين است كه هدف‌هايت را بر روی كاغذ بنويسي. مراقبت فرصت‌ها باش و همین‌که فرصتي پيش آمد، بی‌درنگ آن را بقاپ. با دست روي دست گذاشتن اضافه‌حقوقی نمي‌گيري. پس نبايد دربرداشتن گام‌های لازمي كه تو را به هدفت مي‌رساند ترديد كني.

وقتي برنامه‌ريزي‌ات درست باشد، ذهن ناهشیارت برايت شگفتی‌ها خواهد آفريد. وقتي به آن دستور بدهي كه 000/10 دلار بر درآمدت بيفزايد، قطعاً آن را اجرا خواهد كرد.

«زندگي دقیقاً به ما همان چيزي را می‌دهد كه از آن انتظار داريم نه كمتر نه بيشتر»

 

 

فصل 12 : حكايت يادگيري نيك بختي و زدگي

دولتمند گفت: بيشتر مردم  می‌خواهند خوشبخت باشند، اما نمی‌دانند جوياي چیست‌اند. پس ناگزير بی‌آنکه هیچ‌گاه آن را يافته باشند مي‌ميرند. حتي اگر آن را بيابند، چگونه آن را تشخيص بدهند؟ آن‌ها دقیقاً جويندگان دولتمندی به‌راستی مي‌خواهند دولتمند شوند. اما اگر بی‌درنگ از آن‌ها بپرسي چقدر مي‌خواهند در سال به دست آورند، بیشترشان قادر به پاسخ گفتن نيستند. اگر نداني به كجا مي‌روي، معمولاً‌ به‌جایی نمي‌رسي».

اين ازنظر جوان كاملاً مفهوم بود. به طرزي خلع سلاح كننده ساده، به فكر افتاد چرا هرگز پیش‌ازاین به آن نينديشيده بود. جوان پرسيد: «آيا شما هميشه خوشبخت بوده‌ايد؟»

دولتمند: «ابداً، زماني بود كه يكسر نکبت ‌بار بودم . انديشه خودكشي نيز به سرم زد اما آنگاه من نيز دولتمند پيري را ملاقات كردم كه تقریباً همین چيزهايي را به من آموخت كه امروز به تو مي‌آموزم. نخست بسيار شكاك بودم، نمي‌توانستم باور كنم كه اين نظريه در مورد من كارگر افتد. اما چون همه‌چیز را آزموده بودم و هنوز ناموفق بودم و چون چيزي را از دست نمي‌دادم، مشتاق بوم كه بيازمايمش. سی‌ساله بودم و احساس مي‌كردم عمرم را به هدر می‌دهم گويي همه موهبت‌ها از دستم مي‌گريختند.

چندي نگذشت كه آن‌گونه تفكر را آغاز كردم به‌عبارت‌دیگر انقلابي در ذهنم پديد آمد. تقريباً چندي پس‌ازاینکه با خود تكرار كردم. «هرروز ازهرجهت، بهتر و بهتر مي‌شوم.»

 

فصل 13 : حكايت يادگيري بيان خواسته‌ها در زندگي

دولتمند كاغذي به جوان داد و گفت: هرچه را كه از زندگي مي‌خواهي بنويس. بايد دقيق باشند»

رؤيايت چيست؟ از چه چيز راضي خواهي شد؟ اين بسيار مهم است كه همه جزئيات نوشته شوند. هرچه تصويرت دقيق‌تر باشد، مجال‌های تجلي آن‌ها بيشتر خواهد بود. جزئيات بسيار مهم‌اند، اندیشه‌هایت كه به‌طوری اسرارآمیز و غير منظره و به‌طور منظم تقويت مي‌شوند، واقعیت‌هایی را پديد می‌آورند كه به آن‌ها اجازه می‌دهد به واقعيت تبديل شود.

به خاطر داشته باشد «ايمان می‌تواند کوه‌ها را جابجا كند» و سپس اهداف ساليان گذشته پيش خود را بر كاغذي كهنه به جوان نشان داد، كه امروز به بهترشان رسيده بود. و بعد براي قدم زدن به باغ گل سرخ رفتند.

 

فصل 14: حكايت كشف اسرار باغ گل سرخ

دولتمند گل‌سرخی چيد و به جوان داد: «بايد هزاران بار اين گل سرخ را بوئيده باشم بااین‌حال هر بار تجربه‌اي تازه به دست آورده دادم. چون آموخته‌ام اكنون و اينجا زندگي مي‌كنم نه درگذشته و نه در آينده!

مسئله تمركز است. اين تمركز، كليد كاميابي در همه زمينه‌هاي زندگی‌ است. بايد همه‌چیز را همان‌گونه كه هست ببيني. بيشتر مردم گويي در خوابند، گويي نمي‌بينند ذهنشان از خطاها و شکست‌هایشان و از ترس‌های آينده آكنده است.

گل سرخ مظهر زندگي است، خارهايش نمايان گر راه تجربه‌اند، ما بايد براي فهم زيبايي هستي تاب آوريم، هرچه ذهنت نيرومندتر باشد، مشكلاتت ناچيزتر خواهد نمود اين منشأ آرامش درون است. پس تمركز كن. كه يكي از بزرگ‌ترین كليدهاي کامیابی است و سپس به‌سوی خانه گام برداشتند.

دولتمند و جوان سر ميز شام نشستند. جوان گفت: «دوست دارم كسب كار را شروع كنم، اما براي آغاز چگونه پول پيدا كنم؟ آه در بساطم نيست، بانكي را نمي‌شناسم كه وام بگيرم، وثيقه هم ندارم. صاحب هیچ‌چیز نيستم. جز يك اتومبيل بی‌ارزش!»

دولتمند گفت كه اين را تكرار نكن، مردم اكثراً بيش از آنکه بيازمايند، دست می‌کشند! در اوضاع و شرایط كنوني، براي رسيدن به هدفت، اگر واقعاً بخواهي براي گرفتن وامت چه می‌کنی؟»

جوان گفت: نظري ندارم.

دولتمند: «حتي اصلاً به خاطرت نمي‌رسد از دولتمندي كه تو را تشويق مي‌كند پول بگيري؟

جوان بی‌درنگ گفت: آيا شما 25000 دلار پول به من قرض می‌دهید؟ دولتمند پول را به جوان داد او از شادماني لبريز شد.

دولتمند گفت من اين پول را به تو قرض نمي‌دهم بلكه مي‌بخشم. روزي تو نيز بايد آن را به كس ديگري بدهي،سال‌ها پس از اكنون، كسي را خواهيد ديد كه در وضعيت امروز توست. از روي شهود او را خواهي شناخت. بايد معادل ارزشي را كه امروز از اين پول دارد به او بدهي.

پیرمرد بيرون رفت. جوان خود را تنها يافت. سرش آكنده از انديشه‌ها و دستش سرشار از پولي كه دولتمند به او داده بود.

 

 

فصل 15: حكايت لحظه‌اي كه هريك به راه خود می‌رود

جوان براي مدتي دراز تنها نماند. مستخدم پاکتی در دست، از راه رسيد: پاكت را به دست جوان داد و گفت: «سرورم اين پاركت را به من محول كردند تا به شما بدهم. گفتند بايد آن را در خلوت اتاقتان بخوانيد. می‌توانید روزي ديگر را در اينجا بگذرانيد. آنگاه بايد برويد. اين خواسته سرور من است. جوان از او تشكر كرد و بی‌درنگ به اتاقش رفت. به هر جهت، اين بار احتياطاً در را اندكي باز گذاشت...

پاكت با مومي قرمز به شكل گل سرخ مهرشده بود. جوان لبه تخت نشست و به دقت مهروموم را گشود. از آن رايحه لطيف گل سرخ مي‌تراويد. وصيت نام دولتمند آني را بيرون كشيد. وصیت‌نامه خارق‌العاده كه با دست و با حروف درشت شاهوار نوشته‌شده بود، گويي نفس می‌کشید و سرشار از حيات خود بود. نامه دست‌نوشته زيباي ديگري با جوهر سياه نيز همراهش بود.

چنين خواند: «این‌ها آخرین درخواست‌های من‌اند. همه کتاب‌های كتابخانه‌ام را براي تو مي‌گذارم. بعضی‌ها معتقدند كه کتاب‌ها يكسر بی‌ارزش‌اند. بر اين اعتقادند كه خودشان جهان را باز مي‌سازند. و چون از دانشي كه در کتاب‌ها يافت مي‌شود بهره‌ای نبرده‌اند، بدبختانه خطاهاي نیاکان خود را تكرار می‌کنند. به اين طريق، وقت و ثروت هنگفتي را به هدر مي‌دهند.

«از سوي ديگر، به تله اعتماد به هر آنچه کتاب‌ها می‌گویند نيفت. نگذار آنان كه پيش از تو آمده‌اند به‌جای تو بينديشند. فقط چيزي را نگاه‌دار كه فراسوي گذر زمان است.»

«از نخستين ديدارمان كوشيده‌ام مرواريدهاي فرزانگي را كه توانسته‌ام در طول عمر درازم برچينم به تو برسانم. در اين مدرک چند انديشه را كه نمايانگر ميراث معنوي من است خواهي يافت. می‌خواهم آن‌ها را به دست افرادي هرچه افزون‌تر برساني. به مردم درباره رويارويي ما و اسراري كه آموخته‌ای بگو. اگرچه پیش‌ازاین كار، خودت بايد آن‌ها را بيازمايي. شیوه‌ای كه آزموده نشده و به اثبات نرسيده كاملاً فاقد ارزش است.»

«در طول شش سال دولتمند خواهي شد. در آن هنگام اين آزادي را خواهي داشت كه براي تسهيم اين ميراث با مردم، گام‌های لازم را برداري.»

«اكنون بايد بروم گل سرخ‌هایم منتظرند.»

بغض گلوي جوان را فشرد، و لحظه‌ای در سكوت نشست.

به‌سوی باغ دويد و ديد كه دولتمند در نیمه‌راهی كنار بوته گل‌سرخی دراز كشيده است. دسته‌ای پیرمرد روي سینه‌اش بود و يك شاخه گل سرخ به دست داشت. چهره‌اش كاملاً آرام بود.

 

با تشکر: هادی آقاجانلو – مدیر سایت خردمندان 

 

لطفا این مطالب را هم مشاهده بفرمایید:

لیست 100 کتاب موفقیت که باید بخوانید

دانلود کتاب رمز پیروزی مردان بزرگ - اثر آیت الله سبحانی

خلاصه کامل کتاب از خوب به عالی نوشته جیم کالینز

دانلود کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید - ناپلئون هیل

  386        0        رایگان       



بازدید : 1589
بازدید : 1116
بازدید : 1103
بازدید : 1070
بازدید : 453