"چه کسی بود صدا زد یوسف"

داستان بهترین قصه‌ی جهان یعنی داستان حضرت یوسف که در قرآن از آن به‌عنوان احسن القصص یادشده، داستانی نیست که بشود از آن به‌آسانی عبور کرد.خاصیت زیبایی که قرآن دارد این است که از جنبه‌های متفاوتی می‌شود به یک موضوع در آن نگاه کرد و این داستان حضرت یوسف پر از پند و موضوعات آموختنی است.

هیچ موقع ادعایی مبنی بر فهم کامل و دقیقی از کتاب قرآن ندارم، اما بسیار مشتاق هستم که از سخنان و راهنمایی‌های بزرگان و کنارش از فکر و مطالعه خودم بر روی شناخت این آیات استفاده بکنم، دیدن فیلم یوسف پیامبر ساخته مرحوم سلحشور مرا لحظه‌ای یاد داستان فی الحقیقه العشق جناب سهروردی انداخت، سهروردی را دوست دارم نه به خاطر این‌که از اهالی استان زنجان بوده، نه به خاطر اینکه فیلسوف بود، بلکه به خاطر اینکه نگاه زیبایی به خداوند داشته.

من از فلسفه هم سررشته‌ای ندارم فقط چند کتاب کوچک سهروردی را خودم خوانده‌ام و از آن لذت برده‌ام و فی الحقیقه العشق یکی از آن‌هاست که در انتهای متن همین مقاله آن کتاب را برای دانلود قرار می‌دهم، و پیشنهاد می‌کنم آن را بخوانید.

 

شروع آن این‌گونه است:

 

دانلود رساله فی الحقیقه العشق

 

"بسم‌الله الرحمن الرحیم و به نستعین

« نحن نقص علیک احسن القصص به ما اوحینا الیک هذا القرآن و ان کنت من قبله لمن الغافلین».

و لولاکم ما عرفنا الهوی                     و لولا الهوی ما عرفناکم

گر عشق نبودی و غم عشق نبودی         چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی          رخساره معشوق به عاشق که نمودی؟"

 

در این داستان از سه آفریده بدون جسم خداوند صحبت می‌کند: از حسن یا نیکویی، از عشق یا مهر و از حزن یا اندوه.

حسن یا نیکویی برادر بزرگ‌تر است و همه به‌نوعی طالب او هستند و سعی در به دست آوردن رضایت و هم‌نشینی او رادارند و خود حسن به هم‌نشینی با انسان‌های خاص می‌رود، نمی‌خواهم شیرینی این داستان را از شما بگیرم پیشنهاد می‌کنم آن را بخوانید فقط یک برداشت شخصی از آن می‌گویم:

حسن در دورانی از حضور خود هم‌نشین یوسف می‌شود و چون عشق نمی‌تواند به سمت حسن برود هم‌نشین زلیخا می‌شود درنهایت از همه رنجورتر حزن است که به سراغ پیر فرزانه این داستان می‌رود و هم‌نشین حضرت یعقوب می‌شود و محل زندگی خود را کلبه احسان می‌نامد.

از این داستان تأثیرهای زیادی گرفته‌شده است و یکی از معروف‌ترین آن‌ها بیت زیر از حافظ است که با داستان اصل موضوع این بیت زیبایی‌اش دوچندان می‌شود:

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم      که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

 

یا در بیت معروف دیگری می‌گوید:

یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخور                 کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

حزن و عشق هر دو از عوامل موجود در زندگی هستند که همیشه خواهان حسن هستند ولی حسن و نیکویی محسوب نمی‌شوند.

اگر ریشه حزن را در قرآن جستجو کنید در اکثر مواقع خداوند قبل از کلمه حزن کلمه لا آورده  است و این را به‌وضوح می‌توانید درآیات قرآن ببینید،  و با این احتساب به نظرم حزن و اندوه اصلاً درست نیست و نباید آن را به‌عنوان یک فضیلت در نظر گرفت، در ثانی کلمه عشق با این همه شهرت، در هیچ جای قرآن نیامده است برخی آن را با کلمه " حبّ " که در قرآن ذکرشده مقایسه می‌کنند ولی آن درست نیست، می‌گویند: عشق از کلمه عشقه گرفته‌شده است یا شاید هم برعکس.

 عشقه نام گیاهی است که اگر بر هر گیاهی یا حتی درختی  بپیچد آن را به‌مرور از پای درمی‌آورد.

 بعضی‌ها پا را از این هم فراتر گذاشته‌اند و عشق را شعبه‌ای از جنون دانسته‌اند. با توجه به علاقه و حساسیت بسیار زیادی که روی کلمه عشق وجود دارد و برداشت هر کس از آن متفاوت است نظر کلی نمی شود گفت و نظر هرکس برای خودش حداقل محترم است. به نظرم آن چیزی که فرد را از پای درآورد و اسیرش کند انتخابش زیاد عاقلانه نیست هرچند دل‌چسب باشد، عشق را برخی شوکران روح می‌دانند، شوکران بااینکه شیرین است یک سم است و فردی که آن را می‌نوشد از پا درمی‌آید.

در دام حزن و عشق ماندن فرد را از هدف اصلی دور می‌کند هدف اصلی زندگی هر فرد باید عبور از این‌ها و رسیدن به حسن باشد. نیکویی اصل فطرت انسانی و گمشده همه انسان‌هاست. محبوبیت حضرت یوسف نه به خاطر زیبایی‌اش بلکه به خاطر حسن اش بود و حزن و عشق به دنبال حسن او بودند. نکته‌ای می‌گویم: در داستان حضرت یوسف همه‌کسانی که دنبال یوسف هستند خواهان حسن او هستند و این حسن از عقل الهی نشاءت می‌گیرد و مانند عشق نیست که در مسیر آن قرار گرفتن فرد را از پای دربیاورد و شهره شهر و آفاقش کند، همچنین مانند حزن هم نیست که فرد یا تا حد نابینایی و افسردگی ببرد، نیکویی یا حسن عملی از روی آگاهی و مهربانانه است و این انرژی حسن است که جهان را معطوف آن می‌کند. ریشه جهان از حسن است و عامل رشد جهان نیز همین حسن است.

 همه حسن از آن خداوند است و هر زمان جلوه‌ای از آن در هر بنده‌ای یا  موجودی دیده شود سایرین او را صدا خواهند زد. انسان های عادی شاید جرات صدا زدن نداشته باشند ولی هر کس در مقام حزن و عشق باشد از داد زدن یوسف، یوسف نخواهد ترسید.

مقام حسن فقط مخصوص خداوند است و اوست که نیکی و نیکویی را به مردم عرضه می‌دارد و به آن‌ها خیر می‌رساند، کسانی که توجهشان به آن مقام باشد شاید از در حزن و عشق دربیایند ولی مقصود اصلی آن‌ها فقط حسن و هم‌نشینی با نیکویی باید باشد. و الا ماندن در این منزل‌ها انسان را اسیر دنیا می‌کند.

 اگر ما خواهان زندگی و شرایط مادی و معنوی و خانوادگی عالی هستیم نباید در اندوه و یا احساس عشق سوزان غوطه‌ور باشیم باید از این‌ها عبور کنیم و آگاهانه در مسیر حسن و نیکویی قرار بگیریم.

 یوسف در مدار حسن قرار گرفت و خداوند عهده‌دار کار حضرت یوسف شد.

خداوند قافله‌ای را نیازمند آب نمود تا او را از چاه بیرون آورد، سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود تا او را به فرزندی بپذیرد.

سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند!!! سپس همه مصریان را نیازمند مدیری لایق نمود تا او عزیز مصر شود.

 اگر خدا عهده‌دار کارما شود همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنیم آماده می‌کند.

فقط باصداقت بگویید: "کارم را به خدا می‌سپارم، خدایا فقط تو من را کافی هستی"

چه کسی بود صدا زد یوسف

 

 

هادی آقاجانلو

 


"متن رساله فی الحقیقه العشق یا مونس العشاق شهاب الدین سهروردی"

بسم‌الله الرحمن الرحیم

«نحن نقصّ علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن و إن کنت من قبله لمن

الغافلین»

شعر

و لولاکم ماعرفنا الهوی و لولا الهوی ماعرفناکم

بیت

گر عشق نبودی سخن عشـق نبودی

ور بـاد نبودی که سـر زلـف ربودی

چندین سخن نغز، که گفتی که شنودی؟

رخسـاره معشوق بـه عاشـق که نمـودی؟

فصل

بدآنکه اوّل چیزی که حق – سبحانه و تعالی – بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل

نام کرد که «اوّل ما خلق‌الله تعالی العقل» و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی

شناخت حقّ، و یکی شناخت خود، و یکی شناخت آنکه نبود پس ببود. از آن صفت

که به شناخت حق‌تعالی داشت حُسن پدید آمد که آن را «نیکویی» خوانند، و از آن

صفت که به شناخت خود تعلّق داشت عشق پدید آمد که آن را «مهر» خوانند، و از

آن صفت که نبود، به بود تعلّق داشت حزن پدید آمد که آن را «اندوه» خوانند. و این

هر سه که از یک چشمه‌سار پدید آمده‌اند و برادران یکدیگرند، حُسن که برادر مهین

است در خود نگریست، خود را عظیم خوش دید، بشاشتی در او پیدا شد، تبسّمی

بکرد، چندین هزار ملک مقرّب از او پدید آمدند. عشق که برادر میانی است با حسن

انسی داشت، نظر از وی بر نمی‌توانست گرفت، ملازم خدمتش می‌بود، چون تبسّم

حسن بدید، شوری در او افتاد، مضطرب شد خواست که حرکتی کند، حزن که برادر

کهین بود، در او آویخت، از آن آویزش آسمان و زمین پیدا شد.

فصل

چون آدم خاکی را بیافریدند آوازه در ملأ اعلی افتاد که از چهار مخالف خلیفه‌ای را

ترتیب دادند. ناگاه نگارگر تقدیر، پرگار تدبیر بر تخته خاک نهاد، صورتی زیبا پیدا شد،

این چهار طبع را که دشمن یکدیگرند به دست این هفت رونده که سرهنگان خاص‌اند

باز دادند تا در زندان شش‌جهتشان محبوس کردند. چندان‌که جمشید خورشید چهل

بار کره مرکز برآمد، چون «اربعین صباحاً» تمام شد، کسوت انسانیت در گردنشان

افکندند تا چهارگانه یگانه شد. چون خبر آدم در ملکوت شایع گشت اهل ملکوت را

آرزوی دیدار خاست، این حال بر حسن عرضه کردند. حسن که پادشاه بود گفت اوّل

من یک سواره پیش بروم، اگر مرا خوش آید روزی چند آنجا مقام کنم، شما نیز بر پی

من بیایید. پس سلطان حسن بر مرکب کبریا سوار شد و روی به شهرستان وجود آدم

نهاد، جایی خوش و نزهتگاهی دلکش یافت، فرود آمد، همگی آدم را بگرفت چنان‌که

هیچ‌چیز آدم نگذاشت. عشق چون از رفتن حسن خبر یافت، دست در گردن حزن

آورد و قصد حسن کرد. اهل ملکوت چون واقف شدند بر پی براندند. عشق چون به

مملکت آدم رسید حسن را دید تاج تعزّز بر سرنهاده و بر تخت وجود آدم قرارگرفته،

خواست تا خود را در آنجا گنجاند، پیشانی‌اش به دیوار دهشت افتاد، از پای درآمد.

حزن حالی دستش گرفت، عشق چون دیده باز کرد اهل ملکوت را دید که تنگ در

آمده بودند. روی بدیشان نهاد، ایشان خود را بدو تسلیم کردند و پادشاهی خود بدو

دادند و جمله روی به درگاه حسن نهادند. چون با یکدیگر مشورت کردند. من این

حال بر حسن که پیشوای ما بود عرضه کردم، حسن گفت: شما صبر کنید تا من بروم

و نظری دراندازم، اگر خوش آید شمارا طلب کنم. ما همه گفتیم فرمان تو راست.

حسن به یک‌منزل به شهرستان آدم رسید، جای دلگشای یافت، آنجا مقام ساخت. ما

نیز بر پی او براندیم. چون نزدیک رسیدیم طاقت وصول او نداشتیم، همه از پای در

آمدیم و هریکی به گوشه‌ای افتادیم، تا اکنون‌که نوبت یوسف درآمد، نشان حسن

پیش او می‌دادند. من و برادر کهین که نامش حزن است روی بدآنجانب نهادیم، چون

آنجا رسیدیم حسن پیش از آن شده بود که ما دیدیم. ما را به خود راه نمی‌داد،

چندان‌که زاری بیش می‌کردیم استغنا او از ما زیادت می‌دیدیم.

می‌کن که جفات می نبیند

بسیـار بهـی ازآنچه بـودی

در گریـه و آه سـرد می‌کوش

می‌کش که خطات می بسازد

می‌کش که خطات می بسازد

کیـن آب‌وهوات می بسازد

چون دانستم که او را از ما فراغتی حاصل است هریکی روی به طریقی نهادیم، حزن

به کنعان رفت و من راه مصر برگرفتم. زلیخا چون این بشنید خانه به عشق پرداخت

و عشق را گرامی‌تر از جان خود می‌داشت تا آنگاه‌که یوسف به مصر افتاد. اهل مصر

به هم برآمدند، خبر به زلیخا رسید، زلیخا این ماجرا با عشق بگفت، عشق گریبان

زلیخا بگرفت و به تماشای یوسف رفتند. یوسف را باید خواست که پیش رود، پای

دلش به سنگ حسرت درآمد، از دایره صبر به درافتاد، زلیخا چون دست ملامت دراز

کرد و چادر عافیت بر خود بدرید و به یک‌بارگی سودایی شد. اهل مصر در پوستینش

افتادند و او بیخود این بیت می‌گفت:

ما علی العلّ ال من حرج

زعمـــوا انّــی احبّــکم

مثـل بی لیس ینـکتم

و غرامی فوق مـا زعمـوا

فصل

چون یوسف عزیز مصر شد و خبر به کنعان رسید، شوق بر یعقوب غلبه کرد. یعقوب

این حادثه با حزن بگفت، حزن مصلحت چنان دید که یعقوب فرزندان را برگیرد و به

جانب مصر رود. یعقوب پیش روی به حزن داد و با جمعی فرزندان راه مصر گرفت.

چون به مصر شد از در سرای عزیز مصر در شد. ناگاه یوسف را دید با زلیخا بر تخت

پادشاهی نشسته، به گوشه چشم اشارت به حزن کرد. چون عشق را بدید در خدمت

حسن، به‌زانو درآمده و حالی روی بر خاک نهاد، یعقوب با فرزندان موافقت حزن

کردند و روی بر زمین نهادند. یوسف روی به یعقوب آورد و گفت: ای پدر، این تأویل

آن خواب است که با تو گفته بودم: «یا ابتی انّی رأیت احد عشر کوکباً و الشّمس و

القمر رأیتهم لی ساجدین».

فصل

بدآنکه ازجمله نام‌های حسن یکی جمال است و یکی کمال، و در خبر آورده‌اند که

«إنّ الله جمیل یحبّ الجمال». و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمال‌اند،

و هیچ‌کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد، پس چون نیک اندیشه کنی همه

طالب حسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حسن رسانند. و به حسن منتها که

طلب همه است دشوار می‌توانند رسید زیرا که وصول به حسن ممکن نشود الا به

واسطه عشق، و عشق هرکسی را به خود راه ندهد و به همه‌جایی مأوا نکند و به هر

دیده روی ننماید، و اگر وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، حزن را

که وکیل در است بفرستد تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد، و از آمدن

سلیمان عشق خبر کند و این ندا دردهد که «یا ایّها النّمل أدخلوا مساکنکم

لایحطمنّکم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون»، تا مورچگان حواس ظاهر و باطن هر

یکی به‌جای خود قرار گیرند و از صدمت لشکر عشق به‌سلامت بمانند و اختلال به

دماغ راه نیابد. و آنگه عشق بیاید و پیرامن خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حجره

دل فروآید، بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند، و کار از آن شیوه اول بگرداند

و روزی چند در این شغل به سر برد، پس قصد درگاه حسن کند. و چون معلوم شد

که عشق است که طالب را به مطلوب می‌رساند جهد می‌باید کردن که خود را مستعد

آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتب عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم

کند و بعدازآن عجایب بیند.

سودای میان‌تهی ز سر بیرون کن

استاد تو عشق است چو آنجا برسی

از ناز بکاه و در نیاز افزون کن

او خود به زبان حال گوید چون کن

فصل

محبت چون به‌غایت رسد آن را عشق خوانند، و گویند که «العشق محبّة مفرطة». و

عشق خاص‌تر از محبت است، زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق

نباشد، و محبت خاص‌تر از معرفت است زیرا که همه محبتی معرفت است اما همه

معرفتی محبت نباشد. و از معرفت دو چیز مقابل تولّد کند که آن را محبت و عداوت

خوانند، زیرا که معرفت یا به چیزی خواهد بود مناسب و ملایم جسمانی یا روحانی

که آن را خیر محض خوانند و کمال مطلق خوانند و نفس انسانی طالب آن است و

خواهد که خود را بدان جا رساند و کمال حاصل کند، یا به چیزی خواهد بودن که نه

ملایم بود نه مناسب، خواه جسمانی و خواه روحانی که آن را شر محض خوانند و نقص

مطلق خوانند. و نفس انسانی دائماً از وی می‌گریزد و ازآنجاش نفرتی طبیعی به حاصل

می‌شود، و از اول محبت خیزد و از دوم عداوت. پس اول پایه معرفت است و دوم پایه

محبت و سیّم پایه عشق. و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت

و محبت دوپایه نردبان بسازد و معنی «خطوتین و قد وصل» این است. و همچنآنکه

عالم عشق منتهای عالم معرفت است، و محبت واصل او منهی علمای راسخ و حکمای

متألّه باشند و ازآنجا گفته:

عشق هیچ آفریده را نبود عاشقی جز رسیده را نبود

فصل

عشق را از عَشَقه گرفته‌اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول

بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان

می‌رود تا جمله درخت را فراگیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت

نماند، و هر غذا که به‌واسطه آب‌وهوا به درخت می‌رسد به تاراج می‌برد تا آنگاه‌که

درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانیت که خلاصه موجود است، درختی است

منتصب القامة که آن به حبّة القلب پیوسته است و حبّة القلب در زمین ملکوت روید

و هر چه در اوست جان دارند چنان‌که گفته‌اند:

هر چه آن جایگه مکان دارد تا به سنگ و کلوخ جان دارد

و این حبّة القلب دانه‌ای است که باغبان ازل و ابد از انبار خانه «الارواح جنود مجنّدة»

در باغ ملکوت در چمن «قل الروح من امر ربّی» نشانده است و به‌خودی‌خود آن را

تربیت فرماید که «قلوب العارفین من اصابع الرحمن یقلّبها کیف یشاء». و چون مدد

آب علم «و من المآء کل شیء حیّ» با نسیم «انّ للّه فی ایام دهرکم نفحات» از یمینِ

یمین الله مدد بدین حبّة القلب می‌رسد، صد هزار شاخ و بال روحانی از او سر بر

میزند، از آن بشاشت و طراوت، این معنی عبارت است که «انّی لاجد نفس الرحمن

من قبل الیمن». پس حبّة القلب که آن را «کلمه طیبه» خوانند، شجره طیبه شود، و

از آن شجره عکسی در عالم کون و فساد است که آن عکس را ظلّ خوانند و بدن

خوانند و درخت منتصب القامة خوانند. و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و

نزدیک کمال رسد عشق از گوشه‌ای سر بر آرد و خود را در او پیچد تا به‌جایی رسد

که هیچ نم بشریت در او نگذارد. و چندان‌که پیچ عشق بر تن شجره زیادت می‌شود

که آن شجره منتصب القامة زردتر و ضعیف‌تر می‌شود تا به یک‌بارگی علاقه منقطع

گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد

«فادخلی فی عبادی». و چون این شایستگی از عشق خواهد یافت، عشق عمل صالح

است که او را بدین مرتبه می‌رساند که «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه».

و صلاحیت استعداد این مقام است، و آنچه گویند که فلان صالح است یعنی مستعد

است. پس عشق اگر جان را به عالم بقا می‌رساند تن را به عالم فنا می‌برد، زیرا که در

عالم کون و فساد هیچ‌چیز نیست که طاقت بار عشق تواند داشت. و بزرگی در این

معنی گفته است:

دشمن که فتادست به عشقت هوسش

نی نی نکنم دعای بد زین سپسش

یک‌لحظه مبادا به طرب دسترسش

گر دشمن از آهنست عشق تو بسش

فصل

حسن مدّتی بود که رخت از شارستان وجود آدم بربسته بود و روی به عالم خود آورده

و منتظر مانده تا کجا نشان جایی یابد که مستقر عزّ او را شاید. چون نوبت یوسف در

آمد حسن را خبر دادند، حسن حالی روانه شد، عشق آستین حزن گرفت و آهنگ

حسن کرد. چون تنگ درآمد حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته چنان‌که میان

حسن و یوسف هیچ فرقی نبود، عشق حزن را بفرمود تا حلقه تواضع بجنبانند. از جناب

حسن آوازی برآمد که کیست، عشق به زبان حال جواب داد که:

چاکر به برت خسته‌جگر بازآمد بیچاره به پارفت، به سرباز آمد

حسن دست استغنا به سینه طلب عشق‌باز نهاد، عشق به آوازی حزین این بیت

می‌خواند:

بیت

به‌حق آنکه مرا هیچ‌کس به‌جای تو نیست

جفـا مکن که مـرا طاقت جفـای تـو نیست

حسن چون این ترانه گوش کرد از روی فراغت جوابش داد:

که عشـق شد آنکه بودمی مـن به تو شـاد

امــروز خــود از تـویـم نمی‌آید یـــاد

عشق چون نومید گشت دست حزن گرفت و روی در بیابان حیرت نهاد و با خود این

زمزمه می‌کرد:

بر وصل تو هیچ دست پیروز مباد

اکنون‌که در انتـظار روزم برسیـد

جز جان من از غم تو با سوز مباد

من خود رفتم کسی بدین روز مباد

فصل

عشق چون از حزن جدا ماند دست حزن گرفت و او را گفت: ما با تو بودیم در خدمت

حسن و خرقه از او داریم، پیر ما اوست، اکنون‌که ما را مهجور کردند تدبیر آن است

که هریکی از ما روی به طرفی نهیم و به‌حکم ریاضت سفری برآریم، مدّتی در

لگدکوب دوران ثابت‌قدمی نماییم و سر در گریبان تسلیم کشیم و بر سجاده ملمّع قضا

و قدر رکعتی چند بگذاریم، باشد که به سعی این هفت پیر که گوشه‌نشین عالم کون

و فسادند به خدمت شیخ باز رسیم. چون بر این قرار افتاد، حزن روی به شهر کنعان

نهاد و عشق راه به مصر برگرفت.

فصل

راه حزن نزدیک بود، به یک‌منزل به کنعان رسید، از در شهر در شد، طلب پیری

می‌کرد که روزی چند در صحبت او به سر می‌برد. خبر یعقوب کنعانی بشنید، ناگاه از

در صومعه او در شد، چشم یعقوب بر او افتاد، مسافری دید آشنا روی، اثر مهر در او

پیدا گشت. گفت مرحبا! به هزار شادی آمدی، بلاخورده از کدام طرف تشریف داده‌ای؟

حزن گفت از اقلیم «ناکجاآباد» از شهر پاکان. یعقوب به دست تواضع سجاده صبر

فروکرد و حزن را بر آنجا نشاند و خود در پهلوش بنشست. چون روزی چند برآمد

یعقوب را با حزن انسی پدید آمد چنان‌که یک‌لحظه بی او نمی‌توانست بود. هر چه

داشت به حزن بخشید، اول سواد دیده را پیش کش کرد، «و ابیضت عیناهُ من الحزن»،

پس صومعه را «بیت الاحزان» نام کرد و تولیت بدو داد.

از خصم چه باک چون تو یارم باشی

گو خصم کنـار پر کن از خون‌جگر

یا در غــم هجـر غمگسـارم باشی

چون تـو بـه مـراد در کنـارم باشی

و از آن‌سوی دیگر عشق شوریده قصد مصر کرد و دو منزل یک‌منزل می‌کرد تا به

مصر رسید و همچنان از گرد راه میان بازار برآمد:

عشــق بـه بــازار روزگــار بـرآمــد

عقل که باشد کنون که عشق خرامید

نام دلـم بعد چنـد سـال که گـم بود

دمـدمـه حســن آن نـگار برآمــد

صبــر که باشد کنون چو کـار برآمد

از خـم آن زلــف مشک بار برآمـد

فصل

آواز و ولوله به شهر مصر درافتاد، مردم همه به هم برآمدند، عشق قلندروار، خلیع

العذار، به هر منظری گذری و در هر خوش پسری نظری می‌کرد و از هر گوشه‌ای

جگرگوشه‌ای می‌طلبید، هیچ‌کس بر کار او راست نبود. نشان سرای عزیز مصر باز

پرسید و از در حجره زلیخا سر درکرد. زلیخا چون این حادثه دید بر پای خاست و

روی به عشق آورد و گفت: ای صد هزار جان گرامی فدای تو از کجا می‌آیی و کجا

خواهی رفت و تو را چه خوانند؟ عشق جوابش داد که من از بیت‌المقدس ام از محله

روح آباد از درب حسن. خانه در همسایگی حزن دارم، پیشه من سیاحت است، صوفی

مجرّدم و هر وقتی روی برطرفی زنم و هرروز به منزلی باشم، هر شب جایی مقام

سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند، و چون در عجم باشم مِهرم خوانند. در آسمان

به خرد مشهورم و در زمین به انیس معروفم، اگرچه دیرینه‌ام، هنوز جوانم و اگر

بی‌برگم، از خاندان بزرگم. قصه من دراز است، «فی قصّتی طول و انت ملول». ما سه

برادر بودیم به نازپرورده و روی نیاز ندیده، و اگر احوال ولایت خود گویم و صفت

عجایب‌ها کنم که آنجاست شما فهم نکنید و در ادراک شما نیاید، اما ولایتی است که

آخرترین ولایت‌های ماست، و از ولایت شما به نه منزل کسی که راه داند بدان جا تواند

رسیدن. حکایت آن ولایت چنان‌که به فهم شما نزدیک باشد بکنم. اکنون بدان که

بالای این کوشک نه اشکوب طاقی است که آن را «شارستان جان» خوانند و او بارویی

دارد از عزت و خندقی از عصمت. و بر دروازه آن شارستان پیری جوان موکّل است و

نام آن «جاوید خرد» است و او پیوسته سیّاحی کند چنان‌که از مقام خود بجنبد و

حافظی نیک است، کتاب الهی داند خواندن و فصاحتی عظیم دارد، اما گنگ است. و

به سال دیرینه است اما سال ندیده است، و سخت پیر است اما هنوز سستی در او راه

نیافته است. و هر که خواهد که بدان شارستان رسد از این چهارطاق شش طناب

بگسلد و کمندی سازد و زینِ ذوق بر مرکبِ شوق نهد، و به میلِ گرسنگی، سرمه

بیداری در چشم کشد، و تیغ آتش به دست گیرد، و راه جهان کوچک گیرد، و از جانب

شمال درآید و ربع مسکون طلب کند. و چون در شهرستان رسد کوشکی بیند سه

طبقه: در طبقه اول دو حجره پرداخته بر حجره اول تختی آراسته و یکی بر آن تخت

تکیه زده، طبعش به رطوبت مایل، زیرکی عظیم اما نسیان بر او غالب. مشکلی که بر

او عرض کنی در حال حل کند، ولیکن بر یادش نماند. و در همسایگی او در حجره

دوم تختی از آتش گستریده و یکی بر آن تخت تکیه زده، طبعش به یبوست مایل،

حافظی جلد اما پلید، کشف رموز دیر تواند ضبط کردن، اما چون فهم کرد هرگز از

یادش نرود. و چون وی را ببیند چرب‌زبانی آغاز کند، و وی را به چیزهای رنگین

فریفتن گیرد و هرلحظه خود را به شکلی بر او عرض کند. باید که به ایشان هیچ

التفات نکند و روی از ایشان بگرداند و بانگ بر مرکب زند و به طبقه دوم رسد. آنجا

هم دو حجره بیند، در حجره اول تختی از باد گستریده و یکی بر آن تخت تکیه زده،

طبعش به برودت مایل، دروغ گفتن و بهتان نهادن و هرزه‌گویی و کشتن و از راه

بردن دوست دارد، و پیوسته بر چیزی که نداند حکم کند. و در همسایگی در حجره

دوم تختی از بخار گستریده، و بر آن تخت یکی تکیه زده، عجب پیش او یابند، نیز

نجات نیک داند، و جادوی از او آموزند. چون وی را ببیند چاپلوسی کند، و دست در

عنان آورند تا او را هلاک کنند. تیغ با ایشان نماید و به تیغ بیم کند تا ایشان از پیش

او بگریزند. چون به طبقه سیّم رسد حجره‌ای بیند دلگشای و در آن حجره از خاک

پاک گستریده، و بر آن تخت یکی تکیه زده، طبعش به‌اعتدال نزدیک، فکر بر او غالب،

امانت بسیار نزدیک او جمع شده، که هر چه بدو سپارند هیچ خیانت نکند، و هر

غنیمت که از این جماعت حاصل کرده است بدو سپارد تا وقتی دیگرش به کار آید. و

ازآنجا چون فارغ شود، قصد رفتن کند، پنج دروازه پیش آید: دروازه اول دو در دارد

و در هر دری تختی گستریده طولانی، بر مثال بادامی، و دو پرده یکی سپید و یکی

سیاه در پیش آویخته و بندهای بسیار بر دروازه زده، و یکی بر هر دو تخت تکیه زده

دیده‌بانی بدو تعلّق دارد. و او از چندین ساله راه بتواند دیدن، و بیشتر در سفر باشد،

و از جای خود بجنبد و هرکجا که خواهد، و اگرچه مسافتی باشد به یک لمحه برسد،

و چون بدو رسد بفرماید تا هرکسی را به دروازه نگذارد و اگر از جایی رخنه‌ای پیدا

شود زود خبر باز دهد. و به دروازه دوم رود، و دروازه دوم دو در دارد، و هر در را

دهلیزی است دراز، پیچ‌درپیچ، به طلسم کرده، و در آخر هر دری تختی گستریده

مدوّر، و یکی بر در تخت تکیه زده و او حاجب خیر است و او را پیکی هست که همواره

درروش باشد. و هر چیزی که حادث شود این پیک آن را بستاند و بدو رساند و آن را

دریابد او را بفرماید تا هر چه شنود زود بازنماید و هر صورتی را به خود راه ندهد و

به هر آوازی از راه نرود. و ازآنجا به دروازه سیّم آید، و دروازه سیّم هم دو در دارد، و

از هر دری دهلیزی دارد. می‌رود تا هر دو دهلیز سر به حجره‌ای بر آرد و در آن حجره

دو کرسی نهاده است و یکی بر هر دو کرسی نشسته، و خدمتکاری دارد که آن را باد

خوانند. همه روزگرد جهان می‌دود و هر خوش و ناخوش که می‌بیند بهرهای بدو

می آرد و او آن را میستاند و خرج می‌کند، او را بگوید تا ستد و داد کم کند و گرد

فضول نگردد. و ازآنجا به دروازه چهارم آید، و دروازه چهارم فراخ‌تر از این سه دروازه

است. و در این دروازه چشمه‌ای است خوش آب و پیرامن چشمه دیواری است از

مروارید، و در میان چشمه تختی است روان و بر آن تخت یکی نشسته است. او را

چاشنی‌گیر خوانند، و او فرق می‌کند میان چهار مخالف، و قسمت و ترتیب هر چهار

او می‌تواند کرد. و شب و روز بدین کار مشغول است، بفرماید تا شغل در باقی کند الا

به‌قدر حاجت. و ازآنجا به دروازه پنجم آید، در دروازه پنجم پیرامن شهرستان درآمده

است. و شهرستان و هر چه در شهرستان در میان این دو دروازه است. و گرداگرد این

دو دروازه بساطی گستریده است و یکی بر بساط نشسته چنان‌که بساط از او پر است،

و بر هشت مخالف حکم می‌کند و فرق میان هر هشت می‌کند و یک‌لحظه از این کار

غافل نیست، و او را مفرّق معرّف خوانند. بفرماید تا بساط درنوردد و دروازه به هم کند.

و چون از این پنج دروازه بیرون جهاند میان شهرستان برآید و قصه بیشه شهرستان

کند. چون آنجا برسد آتشی بیند برافروخته و یکی نشسته و چیزی بر آن آتش می‌پزد،

و یکی آتش تیز می‌کند، و یکی سخت گرفته است تا پخته شود، و یکی آنکه سر

جوش است و لطیف‌تر جدا می‌کند، و آنچه در دیگ است مانده جدا یکی برمی‌گیرد

و بر اهل شهرستان قسمت می‌کند. آنچه لطیف‌تر است به لطیف می‌دهد و آنچه

کثیف‌تر است به کثیف می‌رساند. و یکی استاده است دراز بالا و هر که از خوردن فارغ

شود گریستن گیرد و بلا می‌کند. و شیری و گرازی میان بیشه ایستاده‌اند، آن‌یکی به

کشتن روز و شب و دریدن مشغول است و این‌یکی به دزدی کردن و خوردن و

آشامیدن مشغول. کمند از فتراک بگشاید و در گردن ایشان اندازد و محکم فروبندد

و همانجاشان بیندازد، و عنان مرکب را سپارد، و بانگ بر مرکب زند، و به یک تک از

آن نه دربند به در جهاند و به دروازه شهرستان جان رسد و خود را برابر دروازه بدارد.

حالی پیر آغاز سلام کند و او را بنوازد و به خودش خواند. و آنجا چشمه‌ای است که

«آب زندگانی» خوانند، در آنجاش غسل بفرماید کردن. چون زندگانی ابد یافت، کتاب

الهی‌اش در آموزد. و بالای این شهرستان چند شهرستان دیگر است، راه همه بدو نماید

و سیاحتش تعلیم کند. و اگر حکایت آن شهرستان‌ها با شما کنم و شرح آن بدهم

فهم شما بدان نرسد و از من باور ندارید و در دریای حیرت غرق شوید. بدین قدر

اقتصار کنیم و اگرچه آمیخته گفتیم دریابید تا جان سلامت ببرید.

فصل

عشق چو این حکایت بکرد، زلیخا پرسید که سبب آمدن تو از ولایت خود چه بود؟

عشق گفت ما سه برادر بودیم، برادر مَهین را حُسن خوانند و ما را او پرورده است،

برادر کِهین را حُزن خوانند و او بیشتر در خدمت من بودی، و ما هر سه باهم خوش

بودیم. ناگاه آوازهای در ولایت ما افتاد که در عالم خاکی یکی را پدید آوردند بس

بوالعجب، هم آسمانی است و هم زمینی، هم جسمانی است و هم روحانی، و این‌طرف

را بدو داده‌اند و از ولایت ما نیز گوشه‌ای نامزد او کرده‌اند. ساکنان ولایت ما را آرزوی

دیدن او خاست، همه پیش من آمدند، با من.

فصل

عشق بندهای است خانه‌زاد که در شهرستان ازل پرورده شدست، سلطان ازل و ابد

شحنگی کونین بدو ارزانی داشته، و این شحنه هر وقتی برطرفی زند و هر مدتی نظر

بر اقلیمی افکند. و در منشور او حسن نبشته است که در هر شهری که روی نهد، باید

که خبر بدان شهر رسد، گاوی از برای او قربان کنند. «فإنّ الله یأمرکم أن تذبحوا

بقرة»، و تا گاو نفس را نکشند قدم در آن شهر ننهد. و بدن ایشان بر مثال شهری

است، اعضای او کوی‌های او و رگه‌ای او جوی‌هاست که در هر کوچه رانده‌اند، و

حواس او پیشه ورانند که هریکی به کاری مشغول‌اند. و نفس گاوی است که در این

شهر چرا تنها می‌کند و او را دو سر است: یکی حرص و یکی امید، و رنگی خوش دارد،

زردی روشن است فریبنده، که هر که در او نگاه کنی خرّم شوی، «صفراءُ فاقعٌ لونها

تسرّ الناظرین». نه پیر است که به سبب «البرکة مع اکابرکم» بدو تبرک جویند، نه

جوان است که به فتوای «الشباب شعبةُ من الجنون» قلم تکلیف از او بردارند، نه

مشروع دریابد، و نه معقول فهم کند، نه به بهشت نازد، نه از دوزخ ترسد، «لا فارضُ و

لا بکرٌ عوانٌ بین ذلک».

نه علم نه دانش نه حقیقت نه یقین چون کافر درویش نه دنیا و نه دین

نه به آهن ریاضت زمین بدن را بشکافد تا مستعد آن شود که تخم عمل در او افشانند،

او فکرت از چاه استنباط علم می‌کشد، تا به‌واسطه معلوم از مجهول رسته شود. در

بیابان چون افسارگسسته می‌گردد، «لا ذلولٌ تُثیر الارض و لا تسقی الحرث مسلّمةُ لا

شیة فیها». این گاو لایق آن قربان نیست و در هر شهر نیست جز گاو نیابند، و هر

کسی را از دل نیاید که این‌چنین قربانی تواند کرد و هر وقتی این گاو روی ننماید.

سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب

لعل گردد در بدخشـان یا عقیـق اندر یمن

تمّت الرسالة بحمد الله و حسن توفیقه و صلوة علی رسوله محمد و آله اجمعین.

 

  161        0        رایگان       



بازدید : 1590
بازدید : 1123
بازدید : 1107
بازدید : 1072
بازدید : 453