خانه خردمندان  >  خرد جمعی >  NLP در کسب و کار  >  سوال
سوال : بزرگان ان ال پی - میلتون اریکسون کیست؟ و روش کارش چگونه بود؟
میلتون هیلاند اریکسون (تولد: 1901، وفات: 1980) یک روانپزشک آمریکایی بود که در حوزه های تلقین پزشکی و خانواده درمانی تخصص داشت. وی به علت دیدگاهش درباره ذهن ناهشیار به عنوان موضوعی خلاق و مولد مورد توجه قرار گرفت. همچنین او تأثیر قابل توجهی بر درمان کوتاه مدت، خانواده درمانی راهبردی، درمان کوتاه مدت مبتنی بر راه حل و برنامه ریزی عصبی زبانی NLP داشته است. اریکسون اعتقاد دارد که ذهن ناهشیار همواره در حال شنیدن است و بنابراین تلقین ها چه در حالت خلسه و چه در حالت طبیعی اثر خود را بر روی ناهشیار می گذارد. بیمار ممکن است به مطالب تلقین شده کاملا آگاه باشد یا برعکس کاملا از وجود آن ها بی خبر باشد. او می خواست بداند که آیا بیمار در حین درمان به تلقین های غیرمستقیم پاسخ می دهد و ممکن است ناهشیار در فرایند درمان حضور داشته باشد؟ بدین ترتیب اریکسون به جای این که به بیمار بگوید الان در حال به خلسه رفتن هستی، می گوید الان می توانی یاد بگیری چگونه با آرامش کامل به حالت خلسه بروی. با این کار به آزمودنی خود فرصت می دهد تلقین هایی را بپذیرند که با آن ها راحت تر هستند و انجام هیپنوتیزم با آرامش کامل و در طول مکالمه انجام می شود.
هادی آقاجانلو

پاسخ : میلتون اریکسون “نابغه برنامه ریزی های ذهنی” در سال 1901 در یک خانواده پرجمعیت در اوروم نوادا متولد شد. میلتون اریکسون کور رنگی داشت، ناشنوا بود و از خوانش پریشی رنج می برد. وقتی میلتون کودک و کم سن و سال بود، خانواده اش با یک کالسکه به ویسکانسین رفتند و آنجا مزرعه ای دایر نمودند.

میلتون اریکسون به آن ترتیبی که مایل بود، بیماری را تحت کنترل خود می گرفت و به درمان آن می پرداخت. پدرش مزرعه دار بود و به کشاورزی و دامپروری اشتغال داشت. میلتون اریکسون از کودکی سعی می کرد در مواجهه با مشکلات مختلف به گونه ای دیگر به آنها بنگرد، به طوریکه همیشه از ابعاد مختلف به خصوص از طریق مقاومتی که در سوژه ایجاد می گشت با آن برخورد می نمود که به این پدیده فکر معکوس می گویند.

در سن 18 سالگی بیماری “ام اس” وجود او را در برگرفت و باعث زمین گیر شدنش شد، یک بار پزشکی به مادرش گفت:
پسرتان شب را تا صبح دوام نمیاورد!

اریکسون صدای گریه مادرش را شنید، فکر کرد که میداند شاید اگر شب را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد
تصمیم گرفت تا سپیده دم صبح بعد نخوابد وقتی خورشید بالا آمد به طرف مادرش فریاد زد: من هنوز زنده ام!
چنان شادی عظیمی درخانه در گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده اش را عقب بیندازد !
میلتون که همزمان صاحب یک خواهر شده بود، با پیروی “مدل برداری” از این نوزاد توانست سلامتی و توانایی جسمانی اش را به راحتی و در کمتر از یک سال دوباره بازیابد.

اریکسون در سال 1980 در هفتاد و هشت سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش به جا گذاشت!
روش درمان او بر پایه قصه درمانی بود:
داستانهای میلتون اریکسون گاه پر مفهوم و گاه ساده و گاه نیز به عمد گیج کننده ، نامفهوم و بی سر و ته بود و گاهی نیز هرگز پایانی نداشتند . هدف اریکسون از داستان گویی ، کار کردن بر روی ذهن ناخودآگاه بیمار بود . او پیامها و اهداف خود را در قالب یک داستان به بیمار تلقین می کرد و برای اینکه ذهن هشیار بیمار را دور بزند و از دخالت و مقاومت آن در برابر تلقین جلوگیری کند ، گاه به عمد روش بی سر و ته گویی و یا گیج کنندگی و یا استعاره گویی را در پیش می گرفت تا به این ترتیب ذهن هشیار را موقتا گمراه کند و بتواند مستقیما با ذهن ناخوداگاه بیمار در ارتباط قرار گیرد (به قول ریچارد بندلر یکی از بنیانگذاران NLP تا گیج نشوید قادر به یادگیری نخواهید بود).

اکنون چند نمونه از داستانهای دکتر اریکسون را از زبان خودش برای شما می نویسم:

« دخترم از مدرسه آمد و گفت : بابا همه بچه های مدرسه ناخن می جوند . من هم می خواهم مثل بقیه بشوم .

گفتم : بله تو هم می خواهی مثل بقیه باشی . برای دخترها مثل بقیه بودن مهم است . تو از آنها خیلی عقب هستی . آنها خیلی تمرین کرده اند ، برای رسیدن به آنها باید همه روزه تمرین کنی . اگر روزی سه بار و هر بار پانزده دقیقه در ساعات معین ناخن بجوی به آنها می رسی . برای اینکار ساعتی به تو می دهم که بتوانی وقت را دقیقا رعایت کنی .

ابتدا برایش جالب بود اما پس از مدتی از خیر اینکار گذشت . پیش من آمد و گفت : بابا می خواهم مد جدیدی در مدرسه درست کنم . ناخن های بلند بهتر هستند . »

« در روستای لاول ویسکانسین در 12 نوامبر قبل از ساعت چهار بعد از ظهر برای نخستین بار برف بارید . پسری که روی سومین صندلی در ردیف سوم کنار پنجره نشسته بود نمی دانست که تا کی این حادثه را در خاطر نگه خواهد داشت . نمی دانستم که ... دقیقا می دانستم ... 12 نوامبر 1912 بود . برف سبکی باریده بود . »

« خیلی ها نگران بودند که چرا در سن چهار سالگی هنوز حرف نمی زنم . خواهرم که دو سال از من کوچکتر بود حرف می زد . هنوز هم حرف می زند اما مطلبی را بروز نداده است . خیلی ها ناراحت بودند که من چهار ساله شده ام و هنوز حرف نمی زنم .

اما ما

درم خیلی راحت می گفت : وقتی زمانش برسد حرف می زند . »

«یکی از روزها گاوچرانی سوار بر اسب به کوهی رسید. کوه به اندازه ای بلند بود که با یک نگاه نمی توانست همه آن را ببیند . باید دوباره نگاه می کرد . تا جایی که توانست به بالا نگاه کرد و بعد از نقطه ای که چشمش تا آنجا را دیده بود به بالاتر نگاه کرد . »

« بومیان تاراهومارا در جنوب غربی چی هوا هوا می توانند بدون اینکه فشار خونشان افزایش یابد و یا نبضشان تندتر بزند یکصد مایل بدوند . در المپیک 1928 آمستردام چند تن از این بومیان در مسابقه دو ماراتن شرکت کردند اما هیچکدام برنده نشدند . آنها فکر می کردند 25 مایل اول برای گرم کردن بدن است. کسی به آنها نگفته بود که مسابقه دو ماراتن تنها 25 مایل است. »

میلتون اریکسون می گوید: من تنها داستان خود را تعریف می کنم و بر عهده ذهن ناخودآگاه فرد می گذارم که راز و پیام این داستانها را کشف کند . پیام این داستانها بعضی ساده و بعضی پیچیده و بعضی نیز به عمد گنگ است و این وظیفه ضمیر ناخوداگاه است که پیام داستان را به تدریج جذب کند . اینگونه ضمیر هشیار نیز خلع سلاح می شود چرا که چیزی به او تحمیل نشده است که بخواهد در برابر آن از خود مقاومت نشان بدهد .

هادی آقاجانلو