بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 3- نه هیس! من اسیر جهان نیستم!

بهترین داستان‌های تأثیرگذار انگیزشی برای عبور از مسیر گذار موفقیت

داستان شماره 3- نه هیس! من اسیر جهان نیستم!


هیس! تو اسیر جهان هستی! این جمله‌ای بود که مدام در سرش می‌چرخید، چند روز قبل در اثر یک اشتباه‌کاری و خرید زیاد میوه‌ها ورشکسته شد! هوا طی این دو سه روز کاملاً سرد شده بود و سرمازدگی و نبود مشتری طی چند روز باعث خراب شدن طعم میوه‌ها شده بود.

مجبور بود همه میوه‌ها رو دور بریزه، و داشت به خودش و شانسش لعنت می‌فرستاد و به زمین و زمان ناسزا می‌گفت:

ای روزگار بی‌مروت سختی مالی کم داشتم، بدهکارم هم کردی؟

کم بدبخت بودم، مشکلات دیگه ای رو برام ایجاد کردی؟

لااقل خدایا می‌گفتی هوا سرد میشه و من میوه نمی‌خریدم!

ای‌کاش پام می‌شکست و به سراغ این کار نمی اومدم!

جواب طلبکارا و زن و بچم رو چی بدم؟

مگه از این بدتر هم میشه دیگه نمی دونم چه خاکی بر سرم کنم!

میوه‌ها رو به وانت دوستش بار زد و راه افتاد به سمت خارج از شهر، به دلیل یخبندان جاده لغزنده بود و داشت عصبانی رانندگی می‌کرد که یهو یه ماشین پیچیدید جلوش شروع کردن به فراری دادن ماشین و کمک خواستن از خدا، خطر از بیخ گوشش رد شد. داشت ماشین‌دوستش رو هم نابود می‌کرد و اوضاع رو بدتر!

کمی دورتر در جهت خلاف جاده کنار شانه خاکی جاده ماشین رو به‌زور جمع کرد. بقیه مردم نگاهی به ماشین کردن و به مسیر خودشان حرکت کردن. یه لحظه تنها شد، همه شلوغی بیرون از یادش رفت، با خودش گفت: "خدایا شکرت، اوضاع داشت بدتر هم می‌شد" بعد به خودش تشری زد و گفت حواست رو جمع کن تا بدبخت‌تر نشدی!

یواش‌یواش راه افتاد، رادیوی ماشین رو، روشن کرد و به سمت خروجی شهر حرکت کرد. مجری رادیو داشت راجع به فردی به نام هرالد صحبت می‌کرد:

دان هرالد، كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تألیفات زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم" او را در جهان معروف كرد. بخش‌هایی از این قطعه کوتاه را برای شما می‌خوانم:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه بازگرداند! اما قانونى هم تدوین‌نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم.

همه‌چیز را آسان مى‌گرفتم.

ازآنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم.

فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم.

اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم.

به مسافرت بيشتر مى‌رفتم.

از كوه‌هاى بيشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم.

بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر.

مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى.

آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت‌به‌ساعت، روزبه‌روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پابرهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى‌دادم.

از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم.

گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم.

سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم.

ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم.

بيشتر عاشق مى‌شدم.

به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم.

پای‌کوبی و دست‌افشانی بيشتر مى‌كردم.

سوار چرخ‌وفلک بيشتر مى‌شدم.

به سيرك بيشتر مى‌رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد:

 

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

 

روحیه‌اش کمی بهتر شد، با خودش گفت من فعلاً عمرم به دنیا بود و فقط چندمیلیونی ضرر کردم دنیا که به آخر نرسیده می‌توانم مجدداً از نو حرکت کنم و رشد کنم. در همین حین به محل تخلیه میوه‌های خراب رسید، شروع کرد به خالی کردن میوه‌ها در زباله‌دانی خارج از شهر. هر دانه‌ای از مرکبات را که در آنجا می‌ریخت دردی از درونش شروع تیر کشیدن می‌کرد، کار را آرام‌آرام و باتحمل سرما به پایان رسانید. مجدداً حالش بد شده بود داخل ماشین نشست و شروع به حرکت به سمت شهرکرد. فکرش درگیر بود و می‌گفت چرا من؟ چرا من؟ و ندایی می‌گفت: هیس! تو اسیر جهان هستی!

رادیوی ماشین روشن بود و وقت اذان ظهر بود، قاری چند آیه را خواند و مترجمی ترجمه آن را خواند.

انگار آیات و ترجمه‌ها برای او بودند، انگار خداوند جواب سؤال‌هایش را می‌داد:

وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ﴿١٥٥بقره﴾

و قطعاً شمارا به اتفاقاتی از قبیل ترس و گرسنگی و ضرر در اموال و جان‌ها و محصولات(تان) مبتلا می‌کنیم؛ و شکیبایان را مژده‌ده.

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ﴿١٥٦بقره﴾

(همان) کسانی که وقتی مصیبتی به آنان می رسد، گویند: «ما  از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.»

أُولَٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ﴿١٥٧بقره﴾

 (صابران)برایشان درودها و رحمتی از پروردگارشان است و ایشان، هم اینان، راه‌یافتگانید.

با خودش گفت: خدایا کمکم کن صبر کنم، واقعاً می دونم کنارم هستی، من رو در مسیر هدایتت قرار بده مشکلات رو تجربه کردم، آگاهانه روحیه‌ام رو حفظ می‌کنم، تو هم از هدایت و رحمتت کمک کن مجدد اوضاعم بهتر بشه، میدونم کنارمی و میدونم کمکم می‌کنی رشد کنم. سعی می‌کنم جزء صابرین باشم، من قبول دارم که تو وجود داری و من از آن تو هستم.

ندایی در دلش مجدداً نجوا کرد "هیس! تو اسیر جهان هستی!" ولی این دفعه با نجوای درونی هم‌نوا نشد و در جوابش گفت: و بشرالصابرین " نه هیس! من اسیر جهان نیستم!"   

 

تصویر جملات انگیزشی شماره 3- نه هیس! من اسیر جهان نیستم!

 هادی آقاجانلو

بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 2- قاتل خودت هستی!!! 

بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 4- روزه گرفتن من چه نفعی داره؟

  169        0        رایگان       



بازدید : 1726
بازدید : 1699
بازدید : 1637
بازدید : 1235
لطفا برای پیوستن به جمع خردمندان در خبرنامه ثبت نام کنید