بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 8-دلت را این‌گونه آرام کن

داستان‌های تأثیرگذار انگیزشی برای عبور از مسیر گذار موفقیت

داستان شماره 8- دلت را این‌گونه آرام کن

 

نصف شب بود، ناگهان از خواب پرید! ترسی عجیب در دلش رخنه کرده بود، طی سال گذشته سه نفر از بستگانش رو ازدست‌داده بود. یکی‌شان براثر بیماری، دیگری براثر سانحه و سومی هم به دلیل کهولت سن از دنیا رفته بودند. تقریباً تا امسال مرگ عزیزی از نزدیکانش را ندیده بود، فقط چند سال قبل که نوجوان بود پدربزرگش فوت کرده بود. اما این سه اتفاق ناراحت‌کننده اثری عمیق بر ذهنش گذاشته بود و چراهای زیادی در ذهنش ایجاد کرده بود. خواب‌های آشفته، ترس‌های نابهنگام، سرد شدن در کار وزندگی و مهم‌تر از همه دل‌مردگی و افسردگی خفیفی که داشت سایر قسمت‌های زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار می‌داد.

تصویرها و تصورهای این مدت مجدداً در ذهنش مرور شد. با خودش گفت: خب که چی به قول مادرم "با هر مرده که نمی‌شود مرد!" نباید به ترس‌هایم اهمیت بدهم هنوز زنده‌ام و باید زندگی بکنم خداوند مرا دوست دارد، عمر دست خداست. من همه سعی‌ام را می‌کنم که بهتر زندگی بکنم، امیدوارم خداوند روح نزدیکانم را بیامرزد و صحبت‌هایی از این قبیل را ادامه می‌داد.

واقعیت امر این بود که این صحبت‌ها دیگر اثری بر ذهنش و قلبش نمی‌گذاشتند، هرروز برشدت خواب‌های ناراحت‌کننده‌اش افزوده می‌شد، برای آرامش هم نزد روانشناس وهم نزد روان‌پزشک رفته بود. زمانی که مسکن‌ها را می‌خورد کمی آرامش داشت. اما فکر می‌کرد از گذر زمان چیزی نمی‌فهمد تازه مسئله اینجا بود که سنش خیلی زیاد نبود و در جوانی قرار داشت و آگاهی را لازمه تصمیم‌گیری در زندگی می‌دانست. روانشناس جمله خوبی به او گفته بود. گفته بود که: سعی کن نعمت‌هایی که داری و دوستانی که داری رو هرروز بنویسی و برای شاد بودن خودت و افرادی که در اطرافت هستند تا حد امکان تلاش کنی. این کار مقداری آرامش به او می‌داد ولی در حالت کلی گفتگوی درونی منفی و سرکوب‌کننده‌اش که چرا من باید این‌همه سختی و بدبختی بکشم؟ پس خدا کجاست؟ دائماً در درون ذهنش می‌چرخید.

با خودش گفت: فردا مجدداً دنبال یک دکتر یا روانشناس خوب می‌گردم، من دوست دارم حالم بهتر شود وسعیم را خواهم کرد. در همین صحبت‌ها بود که خوابش برد.

صبح پس از خوردن صبحانه تصمیم گرفت که به دنبال یک روانشناس معروف برود و اگر جواب نگرفت سراغ یک روان‌پزشک برود. برای اینکه کار درست را انجام دهد با خودش گفت بهتر است به بالای شهر بروم درست است که ویزیتش زیاد است اما خب اگر به آرامش برسم، به هزینه‌اش می‌ارزد.

به پایانه اتوبوس‌رانی رفت و سوار یکی از اتوبوس‌ها که به مناطق خوب شهر می‌رفت شد. تقریباً45 دقیقه با اتوبوس‌راه بود. زمانی که سوار اتوبوس شد اتوبوس تقریباً پرشده بود. فقط یک جای خالی مانده بود که در آنجا پیرمردی با پوشش نامناسب نشسته بود به همین خاطر کسی رغبت به نشستن نمی‌کرد. اما او تصمیم گرفت که آنجا بنشیند، به پیرمرد سلام داد و در کنار او نشست و نگاهش را به بیرون متمرکز کرد و غرق در فکر خودش شد.بعد از دو سه ایستگاه، ناگهان پیرمرد، ضربه‌ای به بازوی او زد و گفت: خیلی تو فکری، پسر ناراحت نباش دنیا صاحب دارِ خدا کریمه! لبخندی به پیرمرد زد و باز مشغول کار خودش شد، پیرمرد در ایستگاه بعدی قبل از ورود به محدوده شهرکی که در نظر او بود پیاده شد.

فردی دیگری جای او نشست، مردی میان‌سال با موهای جوگندمی، لباسی تمیز و مرتب. سلام گرمی به او داد و بی‌مقدمه شروع به صحبت کرد: از وقتی سوار شدم توجهم را اول آن پیرمرد جلب کرده بود که او دارد به کجا می‌رود که سوار این اتوبوس است؟ البته با پیاده شدن او در این ایستگاه موضوع را فهمیدم. بعد او هم دیدن تو برایم جالب بود اگر دقت کنی می‌بینی افرادی که در این ساعت سوار اتوبوس می‌شوند میانگین سنی بالایی دارند اکثر بازنشسته هستند چون این ساعت روز جوان‌ها یا سرکارند یا در حال تحصیل و اگر جزء اهالی این منطقه باشند خودشان وسیله دارند. ناراحتی درون چهره‌ات و پیاده نشدنت در ایستگاه قبلی برایم سؤال پیش آورده که چرا به سمت این منطقه در حال حرکت هستی؟ ببخشید ولی از ظاهرت بیکاری و علافی نمی‌بارد، اگر دوست داری توضیحی بده.

صحبت‌های این مرد میان‌سال به دلش نشست و با خودش گفت بگذار مشکل را توضیح بدهم و بعد آدرس مطب خوبی را از او بگیرم. شروع به تعریف داستان زندگی‌اش و گفتن ناراحتی‌هایی که دارد کرد. و لپ مطلب از فرد پرسید، می‌خواهم دکتر به من بگوید: چگونه با فوت و مرگ عزیزانم کنار بیایم؟ و درخواست آدرس مطب خوبی در آن محل نمود.

مردمیان سال پس از توجه کاملی که به او کرد و به صحبت‌هایش گوش داد گفت: تصمیم خوبی گرفتی آدم برای بهبود و سلامتی و آرامشش باید بهترین کاری که در توانش هست را انجام دهد، آدرس مطب مناسبی را هم می‌دانم و به تو خواهم گفت اما قبل از آن بگذار تا رسیدن به آن منطقه چند کلمه با تو صحبت کنم. من در موقعیت مشابه، موقعیت تو قرارگرفته‌ام، البته خیلی‌ها در این شرایط قرارگرفته‌اند. همه ما انسانیم و مرگ عزیزان و حتی خودمان راهی گریزناپذیر است. برای سن و سال تو کنار آمدن با مرگ  نزدیکان و حتی خودت کار سختی است اما برای افرادی با سن و سال من دیگر چیز عجیبی نیست. کمتر روزی وجود دارد که خبر فوت یکی از دوستان دور یا نزدیک، همکاران، آشنایان، اهالی محله قدیم و جدیدم و حتی نزدیکانم را نشنوم و گاهی همه اعلامیه‌ای فردی آشنا یا معلم یا بقال سر کوچه را می‌بینم، الآن دیگر برایم مرگ موجود عجیب غریبی نیست و مراسم ختم برایم زجرآور نیست، سن و سال تو بودم نه مرگ عزیزانم برایم مطرح بود و نه مراسم ترحیمی می‌رفتم، هرسال یک یا دو نفر که می‌شناختم  را می‌گفتند که فلانی رفت و من هم زیاد اهمیت نمی‌دادم.

صحبت‌هایم برایت شاید خوشایند نباشد ولی باور کن هرچقدر که بزرگ‌تر شوی خبر مرگ و فوت بیشتری خواهی شنید، و گاهی هم بسیار ناراحت خواهی شد. اشکی در چشمانش جمع شد ولی ادامه داد، اما این راه گریزناپذیر دنیاست، پیشنهادم این است که با این مسئله سعی کنی کنار بیایی و آن را قبول بکنی. هرچند که قبول کردنش سخت‌تر از گفتنش است.

در جواب مرد میان‌سال گفت: حرف‌هایتان را قبول دارم و اگر قبول هم نکنم، چاره‌ای ندارم، تا الآن فهمیده‌ام این قانون دنیاست، مشکل من این است که از روحیه افتاده‌ام توان و رمق بازگشتن به زندگی را ندارم، شما این موضوعات را بهتر از من می‌دانید ولی مسئله اینجاست که شاد و سرحال در حال زندگی کردن هستید. من تصمیم گرفتم به زندگی برگردم با هر مرده که نمی‌شود مُرد ولی دلم راضی نمی‌شود، درونم را نمی‌توانم توجیه و راضی بکنم مطلبی که به من انرژی بدهد پیدا نمی‌کنم و این من را سخت اذیت می‌کند. با خودم می‌گویم برگردم به زندگی که چه شود؟ دنبال کار و تحصیل و درآمد بروم که چه شود؟ مهم‌تر از همه فرض کن الآن بمیرم با این وضع چه زندگی و آخرتی خواهم داشت، پر از سختی و غم در دنیا و پر از عذاب و ناراحتی به خاطر ناامید بودن در آخرت.

مرد میان‌سال گفت: مرحله‌ای که الآن در آن قرار داری یک "دوره گذر" است یا به قول متخصصان دوران گذار، تو با توجه به تغییری که در زندگی‌ات پیش‌آمده است، دچار مراحل تغییر خواهی شد، اولین مرحله انکار بوده که تو ردش کردی احتمالاً رفتن عزیزانت باورت نمی‌شد و دوست نداشتی قبول کنی و سعی می‌کردی با خاطراتشان با صحبت‌های قبلی‌شان و حتی وسایلشان ارتباط عاطفی با آن‌ها را حفظ کنی، پس‌ازآن تصمیم گرفتی که با این تغییرات کنار بیایی. پس از چند روز یا ماه فهمیدی که نمی‌توانی این تصمیم آگاهانه را همیشه اجرا کنی و روحیه‌ات را حفظ کنی آن موقع، احتمالاً دچار خشم و اعتراض به زمین و زمان شدی و روحت درگیری شدیدی پیداکرده است و الآن در ادامه مراحل تغییر در مرحله حالت گذار هستی، ازاینجا مانده و ازآنجا رانده، همین‌که این سؤالات برایت پیش‌آمده و می‌خواهی تغییر بکنی و درعین‌حال ریشه‌هایت به خاک قبلی چسبیده است نشان می‌دهد که در دوره گذر هستی نگران نباش این‌ها عادی است، تو در نقطه عطف منحنی تغییر هستی اینجا جاییه که همه حزن‌ها، ناامیدی‌ها، دل‌تنگی‌ها، تردیدها و ترس‌ها می‌آید سراغت و با خودت میگویی من اینجا چه‌کار می‌کنم؟ به کجا می‌خواهم بروم؟ چه چیز قرار است بشود؟ اصلاً آیا زندگی ارزش این‌همه سختی را دارد؟ اینجا جایی است که خیلی از افراد به‌قول‌معروف کم می‌آورند و دست از خیلی از آرزوها و عقایدشان برمی‌دارند. و به‌نوعی دچار رکود و روزمرگی برای مدتی طولانی می‌شوند، اما توکار خوبی کردی، تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی که می‌خواهی اوضاع را بهتر کنی، همین‌که قبول کنی این تغییرات در زندگی تو پیش‌آمده و باید با همین شرایط برای باقی زندگی‌ات تلاش کنی این پیشرفت بزرگی است. همین‌که به قول خودت فهمیدی "با هر مرده نمی‌شود مُرد" این موضوع مهمی است. تو آرام‌آرام درراه بهبود در حال قدم برداشتن هستی و مطمئن باش به مراحلی هدایت خواهی شدن که کابوس‌های شبانه‌ات و تپش‌های شدید قلبت کمتر و کمتر خواهد شد، دیدگاه معنوی‌ای مرحوم پدرم داشت که من هم آن را قبول دارم. 

پدرم می‌گفت:"هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست، از آفریدن شب و روز بگیر تا آفریدن حشره‌ها و کرم‌ها، از به دنیا آمدن بچه‌ها تا مرگ همه آدم‌ها. همه‌چیز هم حساب‌وکتاب دارد هم حکمت! نه به دنیا آمدن دست ماست و نه انتخاب پدر و مادر، شهر،محله، فامیل‌ها و نه سال و ماه‌روز به دنیا آمدن  و رفتنمان. تنها چیزی که اختیارش راداریم همین چند روز عمرمان است که آن را هم در نگرانی و ترس از مشکلات و صحبت دیگران تلف می‌کنیم. ما برای نگرانی و ترس به دنیا نیامدیم. ما آمدیم که رشد کنیم. آمدیم جهان را یک گام به جلوتر ببریم، تازه خیلی‌ها زیاد شلوغش کردند مرگ به این معنی که، انسان نابود می‌شود و دیگر نیست اصلاً وجود ندارد! روح لطیف ما از این جسم درمی‌آید و حتی به آرامش بیشتری می‌رسد، تازه بعد از مرگ آدم می‌فهمد که تنها نیست، بی‌کس نیست، خدا در لحظه‌لحظه زندگی‌اش همراهش است و خداوند جایگزین همه داشته‌ها و نداشته ها ست. ما به لطف خدا زنده‌ایم و در این دنیا برای رشد آمدیم و مقررشده در خانه‌ای و خانواده‌ای باشیم، بیشترین وابستگی ما باید به خدا باشد و نه اعضای خانواده و نه دارایی و اموالمان، آن‌ها ارزشمند و بسیار عالی هستند، اما نباید کانون توجه ما را به خود درگیر کنند ما از آن خدا هستیم و باید کانون توجه درون ما نیز در اختیار خدا باشد چون دیر یا زود همه ما به سمت او برمی‌گردیم، ما را به سمت خدا می‌کشند حتی اگر نخواهیم! پس بهتر است پسرم نه در شادی‌هایت او را از یاد ببری و نه در غم‌هایت او را فراموش کنی که در همه حالات زندگی داشتن یک دوست و همراه عالی تو را قدرتمندتر می‌کنند در شادی شادتر می‌شوی و در سختی‌ها و غم‌ها امیدوارتر! تازه اگر خدا را بشناسی و باور کنی و تسلیم اوباشی همه اتفاقات را خوب و به‌نوعی عامل رشد خودت می‌بینی، پس‌ازآن نگران نیستی که به خواسته‌ای برسی یا نرسی، نگران نیستی فلان فرد کمکت بکند یا نکند، فلانی دشمنت باشد یا نباشد، فلان کار را به تو بدهند یا ندهند، دوستی یا عزیزی پیشت باشد یا نباشد، تو مطمئنی که خداوند هرچه در جهان اتفاق می‌افتد را حداقل برای تو خیر می‌کند چون بندگی او را باجان و دل پذیرفتی. در زندگی‌ات سعی کن عبدی خداوند را قبول کنی آن‌هم باجان و دل و کارهایت را به‌درستی انجام بده نگران پیشامدها نباش چون دستت را در دست بزرگ‌ترین قدرت جهان قرا دادی و او برای تو کافی است"

گاهی با شنیدن خبر فوت عزیزی این ابیات را می خواند:

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست               چرا به دانه انسانت این گمان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا       که های هوی تو در جو لامکان باشد

 

در همین حین اتوبوس در کنار ساختمانی ایستاد که روی آن نوشته‌شده بود ساختمان پزشکان حکیم سنایی، مردمیان سال گفت: من می‌خواهم پیاده شوم، در این ساختمان پزشکان می‌توانی فرد موردنظرت را پیدا کنی من هم آنجا می‌روم اگر می‌خواهی بامن بیا.

 به مرد میان‌سال گفت: ممنون از صحبت‌های شما کمی آرام شدم، من دیگر به مطب نمی روم. حداقل الآن تصمیم ندارم وقت دکتر بگیرم. بماند برای روزهای بعد، صحبت‌های شما خیلی حالم را بهتر کرد، ممنون از شما

مرد میان‌سال گفت: خدا را شکر اما من باید پیاده شوم.

 در هنگام پیاده شدن مرد میان‌سال کارتش را به او داد و گفت: حرف پدرم واقعاً درست بود "هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست" ماشینم امروز بی‌دلیل خراب نشده بود و آژانس هم بی‌دلیل نیامد، قرار بود تو را ببینم من دکتر فلانی هستم روانشناس و مطبم همین‌جایی است که الآن پیاده می‌شوم. اگر لازم دیدی سری بزن موفق باشی .

 

بهترین داستان‌های تأثیرگذار انگیزشی برای عبور از مسیر گذار موفقیت  داستان شماره 8- درونت را این‌گونه آرام کن

هادی آقاجانلو

بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 7- مدل فکر کردنت رو عوض کن!

بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 9- فقط همین مقدار جمله رو بگو: "کار خوبه خدا درست کنه"

  267        0        رایگان       



بازدید : 1809
بازدید : 1788
بازدید : 1735
بازدید : 1353
لطفا برای پیوستن به جمع خردمندان در خبرنامه ثبت نام کنید