بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 9- فقط همین مقدار جمله رو بگو: "کار خوبه خدا درست کنه"

 

بهترین داستان‌های تأثیرگذار انگیزشی برای عبور از مسیر گذار موفقیت

داستان شماره 9- فقط همین مقدار جمله رو بگو: "کار خوبه خدا درست کنه"

 

من اگه التماس این و اون رو نکنم و چاپلوسی کارفرماها رو نکنم، بیکار میشم! پسرم دارم با این کار اونا رو خر می‌کنم! و الا به درک که فلانی کیه و چه کارست!

مصطفی این جمله رو خیلی از پدرش شنیده بود، چند سالی بود با پدرش کار می‌کردن، پدرش بنا بود و اون رو هم به‌عنوان کارگر با خودش می‌برد، هم کمک‌خرج خانواده می‌شد و هم پول شهریه دانشگاهش رو درمی‌آورد.

جوون بود و پر از غرور، انجام کار کارگری براش سخت بود، چون دوستاش اکثراً از طریق خانواده ساپورت مالی میشدن و با ماشین شخصی و پول‌توجیبی به دانشگاه میومدن، از شما چه پنهون دوست نداشت همکلاسی هاش اون رو در لباس کهنه و پاره کارگری ببینن، به همین خاطر با کار کارگری ساختمان خیلی مشکل داشت ولی الآن دچار مشکل روحی و شخصیتی هم شده بود. به نظرش، پدرش با هر کارفرمایی که صحبت می‌کرد و یا برایش کاری انجام می‌داد در حق اون فرد بیشتر از احترام، چاپلوسی می‌کرد.

پدرش وقتی برای کارفرمایی کاری رو انجام می‌داد، هر موقع که فرد رو می‌دید شروع می‌کرد به گفتن این‌جور جملات: آقا من نوکرتم، تو خیلی آقایی، پول شماست که مارو می چرخونه، این پسرم هم نوکر شماست، دستت درد نکنه در حق ما لطف کردی، عزیزی، سروری، خدا از آقایی کمت نکنه و چندین جمله مشابه این را به فرد می‌گفت.

مصطفی، معتقد بود پدرش داره هم خودش و هم اون رو پیش مردم سکه یه پول می کنه. و اصلاً لازم نیست اینقد چاپلوسی دیگرون رو بکنه.

 در عوض پدرش می‌گفت: این لازمه کارماست من اگه چاپلوسی نکنم، دفعه بعد کار رو به یکی دیگه میده! طرف بدهکارما نیست که، اونموقع ما خرجی مون رو از کجا بیاریم؟

این اختلاف تفکر و غرور جوونیش باعث شده بود که خیلی با پدرش راجع به این موضوع جروبحث می‌کردن.

البته گهگاه با خودش می‌گفت: باید به پدرم احترام بذارم، شاید پدرم پر بیراه هم نمیگه ما فقیر بیچاره‌ها کسی رو نداریم و اگر روزی درآمد نکنیم به مشکل می‌خوریم. من که مثل فلان هم‌کلاسیم نیستیم که با ماشین شخصی‌اش میاد، پول بلیط اتوبوس رو هم اگر بتونم پس‌انداز می‌کنم. ما رو چه به خود ارزشمندی و مدل افراد قدرتمند صحبت کردن. مورچه اگه شانس داشت، تو تابستون پوستش سیاه نبود!

سر شب داشت مطالب شبکه‌های اجتماعی رو چک می‌کرد یه داستانی توجهش رو جلب کرد، موضوع داستان این بود:

"در زمان سلطان محمود غزنوی، دو گدا بودند یک بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت.گدای چاپلوس وقتی سلطان محمود و یا وزیرش را می‌دید بسیار چاپلوسی می‌کرد و از سلطان محمود تعریف می‌کرد و هدیه می‌گرفت ولی اون یکی ساکت بود .

اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت چرا تو هم وقتی شاه رو می‌بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه.

گدای ساکت گفت: کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟

برای سلطان محمود این سؤال پیش اومده بود،  که چرا این گدا ساکته و هیچی نمی گه؟

وقتی از اطرافیان خود پرسید. به او گفتند که این گدا گفته کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه؟

سلطان محمود ناراحت شد و گفت حالا که این‌طوری فکر می کنه فردا مرغی بریان شده که در شکمش الماسی باشد را به گدایی که به من احترام می‌گذارد بدهید تا بفهمد سلطان محمود خر کیه؟

صبح روز بعد همین کار را انجام دادند. غافل از اینکه وزیر بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق سیر است.

پس وقتی که مرغ بریان شده را به او دادند او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت: امروز چند سکه درآمد داشتی و او گفت سه سکه.

گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می‌فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخرسر پس از چانه‌زنی مرغ  بریان را بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.

لقمه اول را که خورد چشمش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت: فکر می‌کنم از فردا دیگه همدیگر را نبینیم.

فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می کنه از او پرسید چرا هنوز گدایی می‌کنی؟

گفت: خوب باید خرج زن و بچه‌ام را درآورم.

سلطان محمود با تعجب پرسید : مگر ما دیروز برای شما تحفه‌ای نفرستادیم؟

گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ را بفرستید بوقلمونی آوردند و من خوردم، چون من سیر بودم مرغ را به رفیقم دادم و دیگر خبری هم از رفیقم ندارم.

سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست‌وپایش را ببندید و به  قصر بیاریدش! در قصر به گدا گفت بگو: کارو باید خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه.

گدا این را نمی‌گفت و سلطان محمود می‌گفت بزنیدش تا بگه.

سلطان خطاب به گدای چاپلوس می‌گفت:  من می گم تو هم بگو:

"کار خوبه خدا درستش کنه سلطان محمود خر کیه؟"   

 

با خودش به فکر رفت و شروع به گفتگوی درونی کرد: یعنی واقعاً میشه خدا بهتر از همه آدم‌هایی که پدرم چاپلوسی شون رو می کنه، کار مارو درست کنه؟ و جواب داد: نه بابا اینا همه‌اش داستانه، اگه دنیا اینطوری بود ما الآن وضع مون این نبود.

از طرف دیگه ندایی تو درونش می‌گفت: پدرت بااین‌همه چاپلوسی کجا رو گرفته؟ هنوز هشتتون گرو نهتونه، تا حالا یه بار مردونه به خدا اعتماد کردی و کار رو به خدا سپردی تا ببینی که واقعاً کمک می کنه یا نه؟ به همین خاطر دنبال مطالب مربوط به اعتماد به خدا گشت. یک پارگراف برایش جالب بود:

در اخبار داود - علیه‌السلام - وارد است که: «ای داود! هیچ بنده‌ای از بندگان من دست به دامن کسی از بندگان من نزند و دل به او امیدوار نکند مگر اینکه اسباب آسمان‌ها را از پیش روی او قطع می‌کنم. و زمینی که در زیر قدم او است براو خشمناک می‌گردانم. و باک ندارم به هر وادی که هلاک شود».

با خودش گفت: نکنه مشکل ما از اعتماد نداشتن به خداست؟ ما که خدا رو قبول داریم، شاید بین قبول خدا و اعتماد به خدا تفاوت وجود داره. مجدداً جستجو کرد: اعتماد به خدا چگونه است؟

مطالب زیاد بود ولی این دو متن درباره توکل براش جذاب‌تر بود:

فرد متوکل این‌گونه است: تو هر کاری که می‌خواهد انجام دهد، به خدا توکل می‌کند.آن‌چنان‌که گویی هیچ‌کس دیگری در عالم ندارد. نه دوستی و نه آشنایی نه خانواده‌ای و اقوامی که کمکش کنند، دستش را به یاری بگیرند، اگر جایی درمانده شد، به کمکش بشتابند.

مگر نمی‌دانی همین دوست و آشناها، خانواده و اقوام و ... هم بخواهند کمکی بکنند باید خدا کمکشان کند؟ کمی فکر کردم

می‌بینم راست می‌گوید درست که دوست و آشنا و خانواده و اقوام هستند، اما نه اینکه همه‌شان بنده‌های خدا هستند؛ مگر نه اینکه خودشان محتاج کمک خدایند؛ مگر نه اینکه خدا نخواهد نمی‌توانند قدم از قدمی بردارند پس الهی به امید خودت و نه بنده‌هایت ...

 

"کار خوبه خدا درست کنه"

 

در متن دوم نکاتی درباره داستان حضرت یوسف را خواند:

«خداوند در بیان داستان حضرت یوسف(ع) می‌فرماید: و به آن‌یکی از آن دو نفر، که می‌دانست رهایی می‌یابد، گفت: مرا نزد صاحبت یادآوری کن. ولی شیطان یادآوری او را نزد صاحبش از خاطر وی برد و به دنبال آن(یوسف) چند سال در زندان باقی ماند»

در رابطه با آیه فوق، عیاشی روایتی را از امام صادق(ع) در خصوص مدت در زندان ماندن حضرت یوسف(ع) از ایشان نقل می‌کند که ایشان فرمود: حضرت یوسف(ع) هفت سال در زندان ماند و خداوند به یوسف(ع) وحی نمود که ای یوسف چه کسی موجب خواب دیدن تو شد؟چه کسی تأویل رؤیا را به تو الهام نمود؟ حضرت یوسف گفت: توای پروردگار من.

خداوند فرمود: پس چگونه از من کمک نخواستی و به غیر من استعانت جستی و به عبدی از بندگان من امید بستی تا تو را نزد مخلوقی از مخلوقات من ذکر کند، درحالی‌که آن مخلوق در اختیار من بود و به خاطر همین مدت‌ها در زندان به سر بردی!

مشغول فکر کردن به این مطالب شد، با خودش گفت: بذار فردا بیشتر تحقیق می‌کنم.

صبح فردا بافکری پر از موضوعات درهم‌برهم همراه پدرش سرکار رفت. اون روز در دانشگاه کلاس طراحی قطعات صنعتی داشت به همین خاطر حوالی ساعت دو از پدرش خداحافظی کرد و به دانشگاه آمد.

درس طراحی قطعات صنعتی، یک درس عملی بود و استاد بسیار متین و سختگیری به اسم دکتر نیاورانی داشت.

استاد وقتی وارد کلاس شد شروع به تدریس کرد و روش طراحی یک قطعه ماشین با نرم‌افزار سالیدورک را توضیح داد و خواست که دانشجویان شروع به کار بکنند.

مصطفی و دوستش، شروع کردن به کار کردن، و درعین‌حال صحبت کردن، دوستش در حین کار با لب تاب گفت: اگه از دست این درس خلاص بشم و نمره هام بیاد قول یه کار گرفتم، عموم با رئیس فلان کارخونه قطعه‌سازی صحبت کرده براشون تابستون کار کنم و اگر خوششون اومد قراره من رو استخدام کنن، کارخونه داره آدم کله گنده ایه، اگه حمایتم کنه بعد دانشگاه نونم تو کره است!

مصطفی در پاسخ دوستش، نه گذاشت و نه برداشت بلند گفت: کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خرکیه! کارخونه دار کله گنده کیلو چند؟ از خدا بخواه کارت رو درست کنه. و باهم خندیدن.

دکتر نیاورانی این جملات رو شنید و یه لحظه خیلی عصبانی شد اما خودش رو جمع کرد و پیش مصطفی و دوستش اومد و با لبخند کمی تلخ گفت: آقایون ضرب‌المثل‌های مؤدبانه‌تری هم هست. در ضمن به افرادی که می تونن تو کسب وکار و دخل‌وخرج زندگی کمک تون کنن دید منفی نداشته باشین!

مصطفی که دید خرابکاری کرده سریع گفت: چشم استاد، بله استاد و سرش رو پایین انداخت. دکتر نیاورانی از اونجا که رفت با خودش گفت: بذار آخر کلاس با استاد سر این موضوع بحث می‌کنم. ببینم نظر اون چیه.

کلاس عملی بود و دانشجوها هرکدوم که طرح رو آماده می‌کردند و استاد تائید می‌کرد می تونستن برن، مصطفی عمداً طرحش رو نگه داشت و در آخر با دوستش طرح رو نشون دادن و پس از تائید استاد به دوستش گفت تو برو من میام و از هم خداحافظی کردن. کلاس تقریباً خلوت شده بود رو به استاد کرد و گفت: دکتر یه مسئله چند وقتیه ذهنم رو درگیر کرده می تونید براش جوابی به من بدید؟

 دکتر گفت: زنگ بعد هم کلاس دارم الآن فقط ده دقیقه هستم اگه کارت راه میفته بگو و الا وایسا ساعت شش به بعد یه ساعتی تو اتاقم هستم. مصطفی با خودش گفت که، آره این خوبه و گفت: استاد ساعت شش میام.

 به کتابخونه دانشگاه رفت و مشغول مطالعه کتاب درسی اش شد، البته بیشتر به این فکر می‌کرد که چطوری جملاتش رو سرهم‌بندی بکنه و حرف دلش رو به استاد توضیح بده تا بلکه فرجی حاصل بشه.

ساعت شش به اتاق استاد رفت وقتی وارد شد دو نفر در اتاق بودند منتظر موند اونها برن، بعد یک ربع، دکتر نیاورانی نگاهی به مصطفی کرد و گفت بشین، بگو ببینم، چی کار داری؟

مصطفی شروع کرد به صحبت کردن و گفتن بخشی از زیروبم زندگی‌اش، خلاصه صحبت هاش این بود که گفت: استاد درآمد کردن و پول به دست آوردن بالاخره چه شکلیه؟ باید به همه‌ی کارفرماهایی که داری و مشتری هات، احترام بذاری و حتی چاپلوسی و تملقشون رو بکنی و دنبال پارتی باشی؟ یا نه باید توکلت به خدا باشه و به هیچ‌کس، هیچ باجی ندی، فقط باید کارت رو به‌خوبی انجام بدی و سرت رو مثل مرد پیش همه بالا بگیری و ترسی از رئیس و کارفرما نداشته باشی؟

دکتر نیاورانی مقداری فکر کرد و دست هاش رو به هم قلاب کرد، و گفت: در حقیقت هیچ کدوم از این تفکرها درست نیستند، و در ضمن تعریفی که از موضوعات تو ذهنت داری هم کمی اشکال داره! موضوع انتخاب سبک‌فکری کاملاً درست برای درآمد داشتن خیلی هم ساده نیست، هرکس برای حرف‌ها و کارهایی که می کنه دلیل داره. پدرت هم دلیل داره، فلان فردی هم که میگه پیش هیچ‌کس سرخم نمی‌کنم هم دلیل داره. من نمی تونم برای تو نسخه بپیچم، هرکس باید راه و چاه زندگی‌اش رو خودش انتخاب کنه و خودش پیش ببره، اما بذار چند تا دیدگاه متفاوت بهت بدم تا یه مقدار متفاوت‌تر نگاه کنی:

اولی اینکه، توکل به معنی دیگران رو بی‌ارزش دیدن و یا افراد کارفرما و پولدار رو ذلیل دیدن نیست، ما نه برتر از دیگرون هستیم و نه کمتر از دیگرون، ما مثل بقیه بنده خداییم و توکل یعنی در عین این‌که کارهای درست رو به‌درستی انجام میدیم امید داشته باشیم که این کارها در مسیرهایی که خداوند برای نتیجه صحیح آفریده، باشه. تا به نتیجه برسیم. یعنی ما تلاشمون رو به بهترین حد باید انجام بدیم، در ضمن باید به خدا اعتماد کنیم و امیدوار باشیم که به ما کمک می کنه.

دومی اینکه، هرکسی که به دیگرون احترام میذاره و حتی از کلمات خوب استفاده می کنه متملق و چاپلوس نیست. انسان ها همگی دوست دارن مورداحترام قرار بگیرن، حداقل درزمانی که ارتباط با فردی دارن احترام اونها رعایت بشه. حالا فرد مقابل هر نیتی داره ضررش به خودش بر میگرده با احترام صحبت کردن و متشخص بودن ذاتاً ارزشمنده به خاطر استفاده اشتباه از یک موضوعی نباید کل موضوع رو زیر سؤال برد. این کار مثل این می مونه که عسل رو کلاً ممنوع کنن چون احتمال داره فردی با خوردن زیاد عسل مسموم بشه.

سومی اینکه، زیاد تحت تأثیر داستان‌ها نباش، خداوند کار رو با وسیله هاش انجام میده، تو فقط در انتخاب مسیری که برای رسیدن به هدفت لازم داری دقت کن، اگه دنبال مسیر سختی و کم شدن ارزشت بری، نتیجه‌ای که به دست میاری در کنارش ضعف عزت‌نفست رو به همراه داره، و اگه به دنبال خواسته همراه حفظ عزت و ارزشمندی باشی اون رو به دست میاری، البته بسته به عقایدت داره.

همه ما دوست داریم که خداوند بی‌منت روزی مون رو بده و با اجر قرب باشیم، اما مسئله اینجاست آیا در قبال این چیزی در کفه ترازو میذاریم یا فقط دوست داریم؟ خیلی از مواقع ما دوست داریم هر کاری بکنیم و خداوند و جهانش هم شبانه‌روز برای ما وقت بذارن! می دونستی خداوند از ما مهم‌ترین چیزی که خواسته عبدی و بندگی کردنشه و برای این کار باید در عین اینکه کارهای درست رو انجام میدیم به هیچ‌کس امید نداشته باشیم، حتی به کاری که انجام میدیم هم نباید دلمون خوش باشه و نتیجه هرچی شد راضی باشیم! این کار در گفتن راحته ولی در عمل خیلی سخته.

من پیشنهادم اینه، پسر خوب در زندگیت برنامه‌ریزی داشته باش، تلاشت رو بکن و در مسیر رسیدن به خواسته‌ها به افراد موفق‌تر از خودت چه ازلحاظ کاری و چه ازلحاظ مالی احترام بذار و پشتیبان و همراه اصلیت رو خداوند و سیستم‌های موجود در جهانش بدون و بعد فقط همین مقدار جمله رو بگو: "کار خوبه خدا درست کنه"

بدون ایمان قلبی، احساسات واقعی مثبت درونی و عمل درست خبری از جواب نیست هرچقدر بدون آینده‌نگری کارکنی و هرچند قدرتمندانه صحبت کنی درنهایت به‌جایی نمی‌رسی. اما وقتی این‌ها رو داشته باشی خداوند کمکت می کنه. مراقب باش دنبال چه نوع کمکی از خداوند هستی!

كُلًّا نُّمِدُّ هَؤُلَاءِ وَهَؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا ﴿الإسراء: ٢٠

"هرکدام را کمک میدهیم اینان و آنان را با توجه به بخشش پروردگار تو و از بخشش پروردگار تو هیچ‌کس منع نشده است"

با انواعی از روش‌ها میشه درآمد داشت، به سبک افراد با توکل هم میشه درآمد داشت، به سبک افراد چاپلوس و به‌اصطلاح بچه زرنگ‌ها هم میشه، از راه درست و یا راه نادرست هم میشه درآمد داشت، اختیار انتخاب با تو هستش ولی نتیجه دست تونیست. در ضمن نگران اینکه الآن دارای کارگری پیش بابات می کنی نباش، انشالله رفته‌رفته اوضاعت بهتر میشه، و از این روزها فقط خاطراتی برات می مونه، من خودم تو میوه‌فروشی پدرم کار می‌کردم، و خیلی از روزهای دانش‌آموزی و دانشجویی‌ام به پاک کردن پیاز و سیب‌زمینی رد شد و البته الآن که نگاه می‌کنم، می‌فهمم، با گلایه کار درست نمیشه! گاهی مقداری از رشد ما، باید در یک کار یا شرایط سخت سپری بشه!



"کارخوبه خدا درست کنه"

دکتر نگاهی به ساعتش کرد و گفت: داره دیرم میشه و باید بریم.

مصطفی تشکر کرد و پس خداحافظی آرام ولی با قلبی شاد به سمت خانه راه افتاد.

هادی آقاجانلو موفق باشید.

بهترین داستان‌های انگیزشی موفقیت، داستان شماره 8-دلت را این‌گونه آرام کن

  85        0        رایگان       



بازدید : 1754
بازدید : 1731
بازدید : 1673
بازدید : 1269
لطفا برای پیوستن به جمع خردمندان در خبرنامه ثبت نام کنید